۱۴۰۰ مهر ۶, سه‌شنبه

نامرتب

یخچال تقریباً خالی‌ست. روی میز هال به‌هم‌ریخته‌ست. اتاق کار خاک‌گرفته، حمام کثیف و اتاق‌خواب لُخت است. این‌ها چند چند هفته‌ای‌ست که همین‌اند. همان چندهفته‌ای که حوصله‌ی آشپزی نداشته‌ام و یا غذا نخورده‌ام، یا از بیرون فلافل و پیتزا و اولیویه گرفته‌ام. از این آشپزی نکردن تا آن به‌هم‌ریختگی‌ها به چشمم می‌آمدند اما زود چشمم را از رویشان برمی‌داشتم و به خودم می‌گفتم بابت سرشلوغی‌ست. ربطی به حالم ندارد. چون دلیلی نداشت حالم خوب نباشد. چیزی به هم نریخته بود. چیزی در سطح به هم نریخته بود.

*

ساعت شش کفترها می‌آیند در دودکش شومینه‌ی گازی اتاقم و بغ‌بغ می‌کنند. با چنان صدایی و چنان استمراری بغ‌بغ می‌کنند که نمی‌شود بیدار نشد. بلند می‌شوم می‌روم یک مشت می‌کوبم به دیواره‌ی دودکش و پنجره‌ی فلزی را باز می‌کنم و دوباره می‌بندم و از صدای این‌ها می‌پرند می‌روند. این ترکیب را بعد از بارها تلاش کشف کردم. برمی‌گردم به تخت که بخوابم و پنج دقیقه بعد کفترها هم برگشته‌اند. می‌دانستم. همیشه برمی‌گردند. روزهای خوب یکی دو بار دیگر حوصله دارم بلند شوم، تخت را دور بزنم و بپرانمشان اما بعد من زودتر از آن‌ها خسته می‌شوم و بدخوابی را می‌پذیرم. روزهای معمول همان یکبار انجام وظیفه بس است. شکست را از پیش‌پذیرفته به تخت برمی‌گردم.

*

دوست دارم خودم و خانه را جور دیگری تصور کنم. کفترها نیایند یا اگر می‌آیند فقط یک ساعت و نیم دیرتر بیایند، من هفت و نیم بیدار شوم. دوش و صبحانه و قهوه و نشستن پشت لپ‌تاپ برای همین نوشت‌های روزانه‌ی هشت صبح که تنها نکته‌ای است که از واقعیت در تصورم می‌ماند. توی خیالم یخچال پر است و خانه مرتب. یعنی من آن‌قدر سرحالم که یخچال را پر کرده باشم و یخچال را مرتب. توی خیالم بیرون که می‌روم بخشی از مسیر پیاده است. قرار که می‌گذارم با خیال راحت است و نه تشویش کارها یا دیر رسیدن. توی خیالم شبیه یک ماه پیشم که خیالم راحت بود.

*

ساعت یک ربع به هشت زنگ می‌زند. معمولاً زودتر از زنگش بیدارم. حتی اگر کفترها نباشند. بدنم تشویش زنگ ساعت را دارد و منتظرش نمی‌ماند. بیدار می‌شوم و می‌مانم توی تخت.

*

بعدازظهر پیام می‌دهد بیام پیشم. ناهار نخورده‌ام و حمام نرفته‌ام و فکر تعطیل اعلام کردن آن روز باعث شده بیشترش را در تخت بگذارنم. پیام می‌دهم که ناهار بخورم می‌آیم اما بیست دقیقه‌ای همان‌طور توی تخت می‌مانم.

یک ساعت و نیم بعدش که روی تخت در تاریکی رو به هم دراز کشیده‌ایم و صدای دوست‌هایش از بیرون اتاق می‌آید می‌دانم چیزی سر جایش نیست. حدس می‌زنم ربطی به «ه» داشته باشد. حدس را کنار می‌زنم اما چند ثانیه بعدش واقعیت می‌شود. دراز کشیده‌ایم توی تخت و من در حال دست کشیدن روی بازویش هستم و انگشتم را بین موهایش می‌برم و حرف‌هایش که تمام می‌شود می‌گوید: «نمی‌خواستم اینجوری ناراحتت کنم.»

می‌گویم: «من که کاری نکردم. حتی از بغلت هم درنیومدم. حتی هنوز دارم نازت می‌کنم.»

می‌بینم که درگیر است با خودش. دلم می‌خواهد بلند شوم و بروم اما مطمئن نیستم دلم این را به‌خاطر حسش می‌خواهد یا به‌خاطر تصویر دراماتیکش. تکان نمی‌خورم تا وقتی که هم‌خانه‌اش از بیرون اتاق صدایش می‌زند.

*

کتابخانه از روزی که نصبش کردم نامرتب مانده. از آن روز به خودم گفتم روزی ده تا کتاب را گردگیری و مرتب کنی زود تمام می‌شود. نکردم و باز هم احتمالاً نمی‌کنم. من در «تدریج» بی‌تجربه‌ام هنوز.

*

گفت: «ببخشید. تو فقط دو ماه خیالت راحت بود.» توی سرم فکر کردم خیال لحظه‌ای راحت نمی‌شود. آرام شدن تشویش زمان می‌برد. چند هفته درست‌تر است. اما چیزی نگفتم. یخچال خالی و خانه‌ی به‌هم‌ریخته و حمام کثیف نشان می‌دهند چیزی از قبل در من خراب است. هر چیزی حالا بگویم بار آن‌ها را هم روی لحظه می‌آورد. چیزی نگفتنم اما معصومانه نیست. می‌دانم که سکوت‌ها و حرف‌هایم همه از جایی عمیق‌تر دستور می‌گیرند. جایی خودخواه‌تر.

*

ساعت گرد و سرمه‌ای نوجوانی‌ام را که در خانه‌ی قبلی جامانده بود چند هفته پیش برداشتم و آوردم. هنوز به دیوار نزده‌مش چون برای این خانه ساعت جدیدی خریدم. دیروز فهمیدم جایش کجاست. توی اتاق کار. همان‌جایی که تخت نوجوانی‌هایم را گذاشته‌ام. همین‌جایی که مثل آن‌موقع‌ها ـــ بعد از سال‌ها در خانه ــ می‌نشینم جلوی مانیتور.

ساعت هفت دقیقه جلو است. از همان نوجوانی هفت دقیقه جلو بود. تا دیر نرسم. نزدیک بیست سال است می‌دانم هفت دقیقه جلو است و باز هم نگاهش که می‌کنم جدی‌اش می‌گیرم. نمی‌گذارد دیر برسم.

*

توی مسیر برگشت به خانه چند بار مشت‌هایم را سفت گره کردم. آن‌جوری که با خشم می‌شود یکی را زد. ناخن‌هایم کف دستم فرو رفتند و عضله‌ی ساعدم منقبض‌تر از یک سال گذشته‌اش شد. به حد آخر مشت‌کردن که رسید، فهمیدم زورش کم است. دستم وزن نداشت. من اما همیشه دستم سنگین بوده. نه در مشت، ولی در پس‌گردنی به دوست‌های گردن‌کلفتم چرا.

*

از خانه‌اش تا خانه‌ام بیست و چند دقیقه پیاده راه است. به سرعت قدم‌های تند من. پنج آهنگ ابی. رسیدم خانه هیچ‌جایی را مرتب نکردم. نگاه انداختم به خانه و رفتم توی اتاق کار.

*

جلوی اتاق کار آینه‌ی قدی قدیمی را گذاشته‌ام روی زمین. بست‌های وصلش به دیوار را نداشتم. بابا برایم بست خرید. اولین کار همین است. امروز از «م» بخواهم بیاید آینه را نصب کنیم. قبل از رسیدن به اتاق کار باید یک نگاهی به خودم می‌انداختم.


۱۴۰۰ مرداد ۱۰, یکشنبه

سیاه‌چاله

 ۱. سیاه‌چاله تعریف زمان را دچار اختلال می‌کند. این را چند روز پیش در جستاری خواندم. نوشته بود تعریف اینیشتینی از زمان حفره‌هایی در خودش دارد بزرگ و تاریک: سیاه‌چاله‌ها. آن‌ها دروازه‌هایی‌اند به پایان زمان: به ناکِی.¹

۲. دو را ننوشته بودم که آ پیام داد. از دلتنگی گفت. دلتنگی به معنایی فراتر از تصور من. به معنایی که باید واژه را برایش آشنایی‌زدایی کنم. این نوشته را نگه می‌دارم تا بعد. نوشتن از هر سیاه‌چاله‌ای الان بی‌معنی است. فکر نمی‌کردم دلتنگی‌ای که برای من نباشد هم بتواند این‌قدر دلم را مچاله کند. هم‌دلی پس چنین چیزی است.

۳. سیاه‌چاله گرانش است. گرانش محض. مکش. بلعیدن. عکسی در اینترنت می‌چرخید که تویش نوشته بود دوست داشتن از حدی که بگذرد حتی وقتی کنارش هستی هم دلتنگش هستی، کسی زیر این عکس نوشته بود در این موارد فقط یک راه وجود دارد: بلع. و من فکر کرده بودم چقدر درست. چقدر شده که بخواهم معشوق را از شدت فشار در آغوش وارد تنم کنم. چقدر شده که دوست داشتنم ــ ولعم برای با او بودن یا او را داشتن ــ حتی در کنارش هم آرام نگیرد و آن وقت‌ها، اگر می‌توانستم، می‌بلعیدمش. بدون هیچ بار جنسی‌ای او را باید می‌بردم در درون خودم. باید می‌رساندمش به آنجایی که حس مستقر است. توی دل. آن‌جا که «حس» را حس می‌کنم. ببلعمش به آن‌جا تا او و حسم یکی شوند.

۴. سیاه‌چاله اما جور دیگری می‌بلعد. بی‌احساس. بی‌تفاوت. 

۵. اصلاً قرار بود برای آ درباره‌ی سیاه‌چاله بنویسم و چون فکر کرده بودم در پیام‌های آن‌ور جا نمی‌شود آوردمش اینجا. اما بین ۱ و ۲ خودش پیام داد و من فکر می‌کنم حرف‌هایی که می‌خواستم بزنم، درباره‌ی سیاه‌چاله و درباره‌ی فضای تهی توی دل، بی‌موقع است. نگهش داشتم تا زمانی که تنبلی‌ام برود و دوباره برگردم. حالا در فاصله‌ی دو دقیقه تا یک قرار آنلاین آمده‌ام که تندتند چیزی بنویسم.

۶. سیاه‌چاله‌ای که در آن یادداشت ازش حرف زده بودم همان جای «حس» بود. می‌شود «خالی» جای چیزی باشد؟ 

۷. این فکر کنم چهارمین یا پنجمین باری است که برمی‌گردم به این پیش‌نویس، تصمیم گرفته‌ام آخرینش باشد. امشب سیاه‌چاله را تمام کنم. 
آمده‌ام خانه‌ی والدین. مامان و بابا. مثل همان چیزی که قبل‌تر هم نوشته بودم باز بیشتر وقت را پشت میز، پشت لپ‌تاپ، مشغول نگاه کردن به چیزی غیر از آن‌ها گذراندم. برای ویدئوی آلمان اما باید عکس جمع می‌کردم. همه‌ی آلبوم‌ها را درآوردم. نشستم به انتخاب کردن از بین عکس‌ها. انتخاب سرسری برای شروع کار. اما تاریخ کودکی من (و پیشاــ‌من) از جلوی چشمم می‌گذشت. مامان که در بچگی‌ها نمی‌فهمیدم چقدر زیبا بوده و حالا می‌فهمم. بابا که سرحال بوده و مغرور. من که می‌خندیدم. واقعاً می‌خندیدم. الان که این‌ها را می‌نویسم می‌توانم بغض کنم. برای چی؟ برای کودکی از دست رفته؟ نه. فکر نمی‌کنم دلیلش آن باشد. فکر می‌کنم بغضم، این دل‌آشوبه‌ام، برای از دست رفتن چیزی است که همین حالا از آن گذشته مانده. تمام شدنش. آب رفتنش. محو شدنش. محو شدن‌شان، اگر بخواهم درست‌تر بگویم. چند شب پیش خواب دیدم ــ و من توی خواب است که چیزها را واقعاً حس می‌کنم ــ که مرگ. جمله‌ی کاملش همین است: خواب دیدم که مرگ. تجربه‌ی از دست دادن را آنجا توی خواب حس کردم. تصویر مامان را که محو می‌شد و جای خالی‌اش می‌ماند حس کردم. شبیه عکسی که یک نفر را از توی پاک کنی و خط‌هایی محو محیط قبلی حضور او را نشان دهد. آن جای خالی سنگین. آن سیاه‌چاله که دل را خالی می‌کند.
آلبوم‌ها را که می‌گشتم رسیدم به یک آلبوم از بچگی‌های بابا و بچگی‌های مامان. از خانواده‌ی آن‌ها. و غمناک برایم همین است. آن چیزی که دلم را خالی می‌کند همین است. که آلبوم ما هم برای کسی بی‌خاطره خواهد شد. تاریخ صرف. دیدن عکس‌های آدم‌هایی که نیستند، وقتی تو بودنشان را، حس‌شان را، تجربه نکرده باشی صرفاً مطالعه‌ای تاریخی است. اما دیدن عکس‌های آلبوم ما برای من دیدن همه‌ی آن چیزهایی است که توی عکس‌ها نیست، نمی‌تواند باشد. و همین است که من را غمگین می‌کند. همه‌ی چیزهایی که ثبت نشده است. همه‌ی چیزهایی که نمی‌ماند. همه‌ی چیزهایی که دیگر حتی خاطره‌شان هم نیست که به آن چنگ بزنیم، که امیدی به تکرارشان داشته باشیم. 

۸. سیاه‌چاله زمان را در خودش فرو می‌برد. حافظه در سیاه‌چاله به انتها می‌رسد. خاطره در سیاه‌چاله دفن می‌شود. تمام شدن یعنی همین.

۹. پایان هوش مصنوعی اسپیلبرگ همه‌ی چیزهایی است که من می‌خواهم بگویم و نمی‌توانم. آنجا که دیوید بعد از پایان تاریخ دوباره می‌تواند برگردد به خاطره‌ای که با مادرش داشته. دوباره زیستن آن حس از دست رفته. بغضم را این می‌ترکاند.

۱۰. سیاه‌چاله چیز دیگری بود. چیز دیگری شد. همه‌اش اما به یک چیز برمی‌گردد: خالی.

1. Nowhen

۱۴۰۰ تیر ۱۲, شنبه

پاره‌های اسم - شاید ۱

خانم م. امروز توی چت وسط جمله‌اش گفت «کیوان» و جا خوردم. یک ساعت بعد اسمم را گوشه‌ی وبلاگ دیدم و دوباره دلم لرزید. اسمم که به خودم وصل می‌شود برایم عجیب است. دارم فکر می‌کنم چرا. چه چیزی عجیبش می‌کند؟
می‌گردم مثال نقض پیدا کنم و می‌بینم همیشه عجیب نیست. بعضی جاها و پیش بعضی آدم‌ها عجیب است. انگار اسمم را صدا زدن (یا نوشتن) از سوی بعضی آدم‌ها برایم نشانه‌ای از نوعی نزدیکی درونی است که دوست دارم با آن‌ها داشته باشم ولی (مثل خیلی چیزها برای خودم) بعید می‌دانمش و برای همین هم وقتی این نشانه را می‌بینم دلم تکان می‌خورد. نمی‌دانم این تکان خوردن نشانه‌ی ذوق است یا اثر دلگرمی یا حتی از آن طرف، دلشوره. اما چیزی در به کار بردن اسمم از سوی این آدم‌ها هست که اولین بارهایش را عجیب می‌کند. و خب راستش من عجیب را دوست دارم. عجیب و جالب.
-
بچه که بودم فکر می‌کردم اسمم خیلی نادر است. برای همین هم وقتی سوم دبستان با یک کیوان دیگر همکلاسی شدم کینه‌اش را به دل گرفتم. هنوز هم همان در دلم است. بیچاره. این اواخر که هم‌اسمم متجاوز سریالی از آب درآمد ولی کمتر از چیزی که فکر می‌کردم به هم ریختم. در واقع اصلاً به هم نریختم. انگار آن‌قدر مطمئن بودم این اسم مال او نبوده و نیست که نگران لکه‌دار شدنش هم نبودم دیگر.
از این‌ها باید نتیجه بگرم که اسمم را دوست دارم (شاید میان چیزهایی که هیچ نقشی در آن نداشته‌ام دوست داشتن اسمم نوعی دوست داشتن نام‌گذاران به حساب بیاید - کاش این‌ها را می‌شد پانویس کرد، پرانتز برایشان درست نیست.) اسمم را دوست دارم اما نمی‌دانم این دوست داشتن بخاطر کم بودن شمار هم‌نام‌ها است و کمک به «متمایز» شدن، یا بخاطر آوایش، یا بخاطر عادت، یا بخاطر روایتی که مطمئن نیستم درست یادم مانده اما در ذهنم این‌طور ثبت شده که مامان در مدرسه از پسری به اسم کیوان خوشش می‌آمده (یا پسر جالبی بوده فقط) و این اسم را برای همین روی من گذاشته. شاید هم صرفاً چون خودشیفته‌ام و خودم را به این اسم می‌شناسم. 
دلیلش هر چه باشد دلم می‌خواست اسمم دالی باشد که فقط به یک مدلول برگردد: به من. 
وقتی حدس می‌زنم تعداد مدلول‌های این دال در ذهن آدم‌های اطرافم کمتر شده و اشاره‌اش به من (فقط به من) پررنگ‌تر، خوشحال‌تر می‌شوم. شاید همین است که از دیدن و شنیدن اسمم در نوشته‌ها و زبان‌شان دلم می‌لرزد. چون تأییدی است بر این که کیوان به من وصل است.

پ.ن: کاش باور داشتم که باید این خودشیفتگی را درمان کنم. اما متأسفانه احساس می‌کنم بخش لازمی از شخصیتم است.

۱۴۰۰ تیر ۱۰, پنجشنبه

درباره‌ی اصول

به آ. گفتم درباره‌ی رابطه‌ی عجیبم با اصول برایش می‌نویسم. بعد تصمیم گرفتم بیارمش اینجا.

به قبل که فکر می‌کنم، به قدیمی‌ترین‌ها، یک اصل به ذهنم می‌رسد. فکر کنم از دامبلدور به ارثش بردم. این‌که کسی را نکشم. نوجوان که بودم ــ همان موقعی که داشتم برای اولین‌بار عشق را تجربه می‌کردم و چیزی «ارزشمند» در جهان پیدا کرده بودم ــ تکلیفم با خودم مشخص بود که می‌توانم برای ارزش‌هایم بمیرم ولی نباید کسی را بکشم.

اصل خوبی به نظر می‌رسید فقط یک جای کار ایراد داشت: من کودکی‌ام با فیلم‌های اکشن گذشته بود. رؤیاپردازی‌های قبل خوابم با تیر و تفنگ می‌گذشتند. حالا مجبور بودم قبل از خواب تفنگ‌هایی اختراع کنم که نمی‌کشند، بی‌هوش می‌کنند و فلج، البته موقتی. فانتزی‌های قدرت‌طلبانه‌ام امکان ارضای کامل پیدا نمی‌کردند چون ــ واقعاً و نه فقط از سر حفظ ظاهر ــ دیگر نمی‌خواستم دشمنانم بمیرند. باید اعتراف کنم جهان قبلش ساده‌تر بود و خیال‌پردازی درونش راحت‌تر. دشمنانت می‌مردند و هیچ نیازی نبود به این فکر کنی حالا که قدرت مال من شده با این‌ها چه کار کنم. حتی خود دشمن بودنشان هم پیچیده شده بود. نکشتن یعنی یک جور ارزش قائل شدن و ارزش که قائل می‌شوی کم‌کم شروع می‌کنی به درک کردن. شاید همین شد که یکی در میان خیال‌های قبل خوابم از تفنگ خالی شدند. در آن یکی‌های میان تفنگ،  قدرت‌های دیگری داشتم مثل جابه‌جایی، نامرئی شدن، ذهن خواندن، و در نهایت قادر مطلق بودن. در این رؤیاها دشمنانم جور دیگری شکست می‌خوردند. چون قادر مطلق بودم آن‌ها هیچ شانسی نداشتند ولی من به این پیروزی ساده راضی نبودم. درست است که می‌توانستم با یک بشکن آن‌ها را خلع سلاح کنم اما این کار را نمی‌کردم. به جایش از فاصله نگاه‌شان می‌کردم، تنها گیرشان می‌آوردم و در یک اتاق جلویشان ظاهر می‌شدم. نشان‌شان می‌دادم که چه قدرتی دارم، چه قدرتی ندارند و گاهی بحث‌های منطقی می‌کردیم تا قانع‌شان کنم روش‌شان را عوض کنند. به اینجای رؤیاپردازی که می‌رسیدم همه چیز گیر می‌کرد. اگر روش‌شان را عوض کنند قصه چطور ادامه پیدا می‌کند؟ اگر نکنند باید چه کارشان کنم؟

اصول گاهی وقت‌ها برای من این شکلی است. در واقعیت زندگی‌ام هیچ حضوری ندارد اما ذهنم را بیچاره‌ی خودش می‌کند. گاهی هم چیزی است متفاوت.

دومی که یادم می‌آید دروغ نگفتن بود. سر کلاس‌های آدمی که بسیار توانمند بود و بسیار داننده، قاعده‌ای گذاشته شد بر این‌که در زندگی دروغ نگوییم. همه چیز این قاعده را می‌پسندیدم. روی کاغذ راست‌گویی بهترین کار است. صداقت همیشه از ارزشمندترین چیزها بوده برایم. نه فقط روی کاغذ، بلکه به دلایل کاملاً عملی و این‌جهانی برایم ارزشمند بوده ــ و هست. در آن کلاس قاعده را پذیرفتم و شروع کردم به دروغ «نگفتن». در زندگی چقدر دروغ می‌گویم؟ باید اعتراف کنم که دروغ‌های سفید زیاد. چون نافم را با افراط و تفریط بریده‌اند در مسائل مهم و بزرگ معمولاً، سر لج هم که شده نمی‌گویم ولی در جزئیات ریز، بخصوص آن‌هایی که فکر می‌کنم جلوی ناراحتی را می‌گیرد یا من را از مخمصه‌ای کوچک نجات می‌دهد دروغ می‌گویم. یادم نمی‌آید چه مدت آن قاعده را رعایت کردم اما هر مدتی که بود هیچ دروغی نگفتم. سفید و سیاه و خاکستری. اما یک جایی قاعده را گذاشتم کنار. چرا؟ شاید چون آدم نکشتن چیز روزمره‌ای نیست و وفاداری به آن راحت‌تر از دروغ نگفتنی که هر لحظه باید حواست جمعش باشد. شاید هم چون باوری درونی‌تر داشتم که صداقت را متفاوت از هرگز دروغ نگفتن می‌دیدم. شاید هم چون آن دروغ‌های ریز و درشت در رسیدنم به خواسته‌هایم، در همراه کردن دیگران با خواسته‌هایم، ابزار خیلی کارآمدی بودند و حوصله‌ی انرژی بیشتر برای استفاده از جایگزین را نداشتم. احتمالاً دلیلش ترکیبی از این‌هاست و چیزهای دیگری که نمی‌دانم.

بعضی اصول بیرونی برایم این‌شکلی‌اند. در ذهنم و در جهان‌بینی‌ام ارزشمندند و آن‌هایی را که رعایت‌شان می‌کنند تحسین می‌کنم اما با توانایی بالایی در توجیه، خودم ازشان پیروی نمی‌کنم.

این‌ها که گفتم جدا از اصولی هستند که دیگران دارند و در جهان من نه اصل است و نه ارزش. تعداد این‌ها زیاد است. خیلی زیاد. خیلی از اصول اخلاقی و اجتماعی و عرف‌های فرهنگی را نمی‌فهمم. خیلی‌هایشان برایم احمقانه است و خیلی‌هایشان حتی برایم ضدارزش. اما همین‌ها بندهایی به دست و پا و رفتارم می‌بندند که نتیجه‌اش دیوانه‌کننده است.

اصول دیگران برایشان فقط اصول خودشان نیست، شاخصی‌ست برای اندازه‌گیری ارزش ما در چشم آن‌ها. من هم که ــ بدبختانه ــ ارزشم را از تصویرم پیش دیگران می‌گیرم. پس می‌افتم در دایره‌ی مسخره‌ای که چون نمی‌خواهم تصویر بدی داشته باشم ــ یا تصور بدی ایجاد کنم ــ ناباوری‌ام به اصول را پنهان می‌کنم و از آن طرف چون باورشان ندارم تمام وجودم له‌له می‌زند برای به زیر کشیدن‌شان و زندگی کردن آن‌جوری که خودم می‌خواهم. 
نتیجه می‌شود دو شکل از زندگی دوگانه. شکل اول دوگانه‌ای بین زندگی ذهنی و بیرونی. شکل دوم دوگانه‌ای از زندگی با نزدیک‌ترین‌ها و تصویر زندگی جلوی دورترها. این آشفتگی اصلی این مدتم است. شاید سخت‌ترین کاری که می‌خواهم بکنم. ساختن تصویری پذیرفتنی از خودم بدون اصول دیگران، با اصول خودم. 

خودم را تافته‌ی جدابافته می‌دانم؟ صادق باشم البته. همه همین‌طورند. (همه‌ی تافته‌های جدابافته هم بخواهند از اصول سر باز بزنند جهان آشوب می‌شود، این‌ها را می‌دانم.) اما مسئله فقط این نیست. مسئله این است که فکر می‌کنم اصولی «بنیادین» وجود دارد. چیزهایی مثل همان صداقت. چیزهایی مثل نکشتن. چیزهایی مثل درک کردن. چندتایی اصل انگشت‌شمار که اگر رعایت‌شان کنی همه‌ی اصل‌های دیگر را می‌توانی بشکنی، چون آن‌ها بیشترشان پوسته‌هایی هستند برای همین هسته‌ها. انگار که همه‌ی اصل‌های دیگر بهانه‌هایی باشند برای سر پا نگه داشتن این اصول در جزئیات زندگی. نسخه‌هایی خُردتر و سفارشی‌سازی‌شده برای موقعیت‌های خاص. اما «اصل» همین چندتاست. 

وقت‌هایی که این چندتا را ناآگاهانه یا از سر ضعف می‌شکنم بیشتر از همیشه از خودم بدم می‌آید. اما هیچ‌وقت این اتفاق باعث نشده فکر کنم اصل‌هایم را اشتباه انتخاب کرده‌ام. در این قسمت خیالم راحت است و حسابم با خودم صاف. 



۱۴۰۰ خرداد ۲۸, جمعه

می‌دانم پشیمان خواهم شد

 باباجون پدربزرگم بود. پدر مادرم. باباجون که حالش بد شده بود، آن چند سالی که رو به سرازیری بود و می‌دانستیم چیزی شروع شده که جلوی پایانش را نمی‌شود گرفت، هنوز تنها زندگی می‌کرد. من دانشجو بودم. سال‌های اول دانشگاه. خانه‌اش امیرآباد بود. به نسبت نزدیک دانشگاه. من اما کم سر می‌زدم. گاهی سر می‌زدم و صدایش را ضبط می‌کردم. صدایش را ضبط می‌کردم چون می‌دانستم که بزودی از دستش خواهم داد. اما این دانستن تأثیری در بیشتر سر زدنم نداشت. عذاب‌وجدان را حس نمی‌کردم، اما فکر می‌کردم باید داشته باشم. این بی‌حسی لعنتی که هنوز و همیشه هست، آن‌موقع هم بود و می‌گفت او را از دست می‌دهی و بعد به این آینده‌ی حتمی نگاه می‌کرد و هیچ احساسی از «از دست دادن» بهش دست نمی‌داد. احساس می‌کرد که حق با همین «سختم است به او سر بزنم» و «وقتی می‌روم پیشش حوصله‌ام سر می‌رود» است.
مامان و بابا سن‌شان رسیده به آنجایی که نمی‌توانم به مرگشان فکر نکنم. بیماری مامان هم این فکر را پرررنگ‌تر کرده. قلب بابا هم. هر بار می‌آیم اینجا و می‌نشینم پشت این میز و ادای کار کردن در می‌آوردم، هر بار که وقتم را با کیفیت با آن‌ها نمی‌گذرانم احساس می‌کنم روزی می‌رسد که پشیمان شوم. که حسرت این لحظه‌ها را بخورم. الان هم بغض کرده‌ام که این‌ها را می‌نویسم. اما واقعیتش این است که این بغض باعث نمی‌شود بلند شوم و بروم بنشینم کنارشان، بگویم بیایید با هم حرف بزنیم. من بلد نیستم. با دوستانم بلد نیستم و با خانواده‌ام بلد نیستم. تنها با معشوق بلدم. آن هم به زمان. 
الف از این می‌گفت که بعد از مرگ پدرش حسرتش این بود که همه‌ی دغدغه‌اش رسیدگی‌های پزشکی بوده به جای پرداختن به رابطه‌ای که می‌توانست با او داشته باشد. می‌فهممش. سرم را می‌آورم بالا و مامان را نگاه می‌کنم که نشسته کنار پنجره، سرش توی گوشی‌اش است. با خودم فکر می‌کنم چطور می‌توانم به آن رابطه برسم؟‌ چطور می‌توانم بعد از سی و پنج سال با مادرم رابطه‌ای درست کنم که حداقل از نوجوانی به بعد نبوده. چطور می‌توانم این دیواری را که دورم کشیده‌ام برای آن‌ها خراب کنم؟ نمی‌دانم. راهم برای فرار از جواب فکر کردن به آینده‌ای است که در آن پشیمانم و حسرت این لحظه‌ها را می‌خورم. عذاب دادن خودم را از همین حالا شروع می‌کنم به جای آن آینده. 
از خودم بدم می‌آید که این‌جور منفعل و ضعیف می‌شوم. توی ذهنم ــ احتمالاً مثل همه ــ دوست دارم قوی و مصمم باشم. دوست دارم کسی باشم که تصمیم می‌گیرد و آن تصمیم را محکم و کامل در زندگی‌اش اجرا می‌کند. اما نیستم. در واقعیت نیستم. در واقعیت موجود نحیفی هستم که می‌خزد در ذهنش و ترسیده آنجا در خودش فرو می‌رود. بدم می‌آید از این موجود که منم. هر بار در این لحظه‌ها تصمیم آنی می‌گیرم که «از این لحظه» دیگر قوی می‌شوم. دیگر می‌شوم همان که دلم می‌خواهد باشم. اما نمی‌شوم. هر بار برمی‌گردم به همین منِ نفرت‌انگیز. خوب بلدم به دیگران بگویم هر تغییری باید قدم به قدم باشد ولی به خودم که می‌رسد انتظارم چیز دیگری است. من دیگران نیستم. 
اگر جهان سیر عادی‌اش را طی کند پدر و مادرم زودتر از من می‌میرند. این گریه‌ام را در می‌آورد. یا حداقل بغضم را. بعد صدایی توی سرم می‌گوید جهان همین است. صدایی توی سرم می‌گوید غمت منطقی نیست. همین است. تو همینی. همین‌قدر بی‌احساس و بی‌قدرت. از این صدای توی سرم بدم می‌آید؟ نمی‌دانم.
این نوشته را نمی‌دانم باید چطور تمامش کنم. اعترافی است که از نوشتنش بیزارم. اعترافی است که فقط با بی‌احساسی می‌شد نوشتش. اینجا تمامش می‌کنم که دوباره برگردم و ویرایشش کنم. می‌خواهم بروم پیششان بنشینم. 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۳, جمعه

تابولا راسا

لوح سفید. نیاز به پایان جهان دارم برای شروع دوباره. شنبه کافی نیست. دیروز الف از بین راه‌هایی که برای بهتر شدن حال من پیشنهاد می‌داد یکی‌اش را هم گفت: «ریست کردن زندگی». من دیروز می‌خواستم شنیده شوم و الف راه‌هایی که به ذهنش می‌رسید را گفت. همان‌کاری که من سال‌ها پیش با خود او کرده بودم. خاله صدیقه می‌گفت «منع نکن سرت میاد.» و من این روزها همان حالی را دارم که همین چند هفته‌ی پیش منعش می‌کردم، نخواستن برای بودن. به آینده که فکر می‌کنم هیچ چیزی نمی‌بینم و خالی‌ست. به یک سال بعد که فکر می‌کنم و این‌که از این خانه بروم خانه‌ای دیگر هیچ خانه‌ای به ذهنم نمی‌رسد که حالم را خوب کند. دلم نمی‌خواهد باشم و این جمله‌ای است که همین یک ماه پیش سرش زمین و زمان را به هم می‌دوختم تا گوینده را پشیمان کنم از گفتنش. خسته‌ام. این را دیروز به الف گفتم و گفت «حق داری.» من همین را می‌خواستم بشنوم. می‌خواهم یک نفر بنشیند روبه‌رویم و ساعت‌ها به من بگوید حق داری که خسته باشی. مثل تیشه‌ای که مدام و بی‌وقفه بخورد به یک سطح سنگی تا آخرش خراشش بدهد و آخرش حفره‌ای باز کند داخلش و این دیواره‌ی ضخیم دورم که حاضر نیست بپذیرد «حق دارد خسته باشد» بشکند.
پوسته‌ی محکمی بسته‌ام دورم و در عین حال شکننده‌ام. درونم مدام در مرز فروریختن است. مرز فروریختن خیلی جای بدی است. از خود فروریختن هم شاید بدتر باشد. آن به مو رسیدن و نبریدن اضطراب همیشگی بریده شدن را در خودش دارد. فکر کن ایستاده‌ای لبه‌ی یک کوه یخ. نگاهت را به بالا می‌آوری و روبرویت هیچ است. دریای سرد. با پایین می‌آوری و سرت گیج می‌رود که هر لحظه ممکن است بیفتی. پشت سرت هم کوه دارد ترک می‌خورد. صدای خرچ‌خرچ باز شدن یخ‌ها از هم را می‌شنوی ولی نه کوه جدا می‌شود نه تو می‌افتی نه دریا تمام می‌شود. نگاه است که مدام می‌چرخد و گوش است که مدام تیز می‌شود و دل است که مدام می‌ریزد.
 قرص‌ها دارند کار نمی‌کنند یا کار دیگری می‌کنند. می‌دانم همین چند ماه پیش شوری در خودم داشتم که معنای زندگی بود. می‌دانم دوباره می‌توانم امید داشته باشم به کار و دوست داشتن و دوستی و خیلی چیزهای دیگر. اما الان ندارم وقتی ندارمش این «دانستن» به هیچ دردی نمی‌خورد. این دانستن شبیه سراب است. سراب دیدن روی کوه یخ چیز عجیبی است.
سردردم شدیدتر از این است که بیشتر بنویسم.  

۱۴۰۰ فروردین ۳۰, دوشنبه

نوشتن یک تکه‌اش هم به نظرم زیادی است

من مانده‌ام و تنهایی و درد دیگرانی که از درد خودم به من نزدیک‌تر است.
این را از پست قبل برداشتم و گذاشتم اینجا که بگویم هنوز همانم. نشسته‌ام توی دفتر و سرم شاید بیشتر از همه‌ی این چند وقته پُر از مِه است. مه تمام توی سرم را گرفته. صبح با مامان دکتر بودیم. کُندی‌اش دوباره برگشته. یک ماهی می‌شود. شاید هم بیشتر. دکتر داشت هیچ‌کاری نمی‌کرد. داشت یک راه گران‌قیمت می‌گذاشت و روانه‌مان می‌کرد و آخر سر انگار برای یک مورد جزئی، یکی از داروهایش را زیاد کرد. همان دارویی که امید داشتم حالش را بهتر کند. هنوز هم دارم. اما بعدش چه؟ شش ماه بعد نکند دوباره بدنش عادت کند به دارو.
این‌ها را می‌نویسم که چی؟ نگرانی‌های توی سرم را روی صفحه می‌آورم که چه بشود؟ از آنجا که پاک نمی‌شوند، فقط تکثیر می‌شوند به اینجا هم. نه توی ذهنم و نه توی این جمله‌ها نگرانی جا نگرفته. این‌ها پوسته است. نگرانی یک جایی ته دلم است. یک جایی که دارد می‌جوشد و مِه می‌فرستد بالا توی سرم...
[خط‌ها منظم نمی‌شوند. دکمه‌شان از کار افتاده. آخرشان یکی درمیان می‌ماند روی هوا. این‌ها را می‌نویسم برسم ته خط ببینم چه کار می‌شود کرد برایش. ببینم در یک پارگراف جدید، در نوشتن از هیچ می‌توانم به نظم برسم یا نه. می‌بینم نه. بعد می‌روم از صفحه بیرون. برمی‌گردم. همه چیز را به هم می‌ریزم و از نو می‌چینم که درست شود. برمی‌گردم به ادامه‌ی نوشته.]
... یک جایی که دارد می‌جوشد و مِه می‌فرستد بالا توی سرم. فکر کنم نگرانی یک هسته‌ی فشرده دارد. واقعاً هسته. چیزی شبیه هسته‌ی هلو. سخت و زمخت و فشرده. چیزی شبیه غده. فکر کنم ترجیح می‌دهم همین باشد. چون غده را می‌شود برداشت. هسته را می‌شود دید. می‌شود انگشت گذاشت رویش. می‌شود نقطه‌اش را پیدا کرد. مِه اما دشمن بدتری است. هیچ جایی نیست، همه جا هست. از میانش می‌گذری و باز آن‌قدر غلیظ است که نفست را بند بیاورد. مه دشمن بدتری است و من توی سرم پر از مه است. آن‌قدر مه که نمی‌توانم بگردم دنبال هسته. نمی‌توانم چشمم را هیچ‌جایی نگه دارم. نمی‌توانم کار کنم. نمی‌توانم فکر کنم. نمی‌توانم حتی به این سؤال جواب بدهم که اگر هر کدام از این‌ها را می‌توانستم به چه دردی می‌خورد؟
اینجا دارد زیادی دردناک می‌شود. من توی خودم احساس درد نمی‌کنم. شاید بی‌حسم و شاید همه‌ی این دردها دارد تلنبار می‌شود جایی که روزی بترکد. از تصور این‌که روزی من هم می‌توانم بترکم تعجب می‌کنم. حس می‌کنم این هسته تا ابد جا دارد برای متراکم‌تر شدن. و بعد نه با یک انفجار، که با یک ترک ریز کار من را تمام می‌کند. ولی من دوست داشتم آخرش هیاهوی بیشتری داشته باشد. پایان قهرمانانه‌تری از «از پا درآمدن». 

۱۴۰۰ فروردین ۲۲, یکشنبه

بسامدهای غم

 فردا می‌شود سی روز. ولی واقعیتش این است که سقوط از قبل از این‌ها شروع شده بود. خسته‌ام. خسته‌تر از آن که بخواهم بنویسم حتی. می‌گذارم انگشت‌هایم خودشان هر چیزی که می‌خواهند روی صفحه بیاورند. خودشان سرخود بنویسند و من فکر نکنم. من رها کنم. نیاز دارم بروم جایی دور. جایی شبیه روستا. جایی که از بین پرچین‌هایش بتوانم حیوان ببینم و در جاده‌های خالی‌اش بتوانم قدم بزنم. شاید باید بروم. شاید باید کلاً بروم. شاید اینجا را باید ترک کنم. من همیشه می‌خواستم بمانم. یا حداقل می‌خواستم آن آدمی باشم که می‌خواهد بماند. حالا اما شک دارم به این خواستن. به ماندن. چشم‌هایم سنگین می‌شود. کلمه‌ها سریع می‌آیند ولی برایم بی‌معنی‌اند. زیر این کلمه‌ها آدمی که دیگر نیست دارد می‌خواند «به قلب من دست نزن، بیماری سرد داره.» و من گذاشته‌امش روی تکرار. قفل شده‌ام رویش و می‌گذارم پرتم کند به آن موقع‌هایی که ا. را شیفته‌وار می‌خواستم و بعد پرت می‌شوم به و. که دوست صمیمی خواننده بود و حالا لندن است و پرت می‌شوم به ز که گیر کرده است توی گوزن. 

گوزن وصل می‌شود برای من به همان ا. حیوان مورد علاقه‌اش بود. بعید می‌دانم آلبوم را گوش داده باشد یا دوست داشته باشد اما چه می‌دانم (به قول خودش)، شاید هم داده و دارد. دور شده‌ایم. دور شده‌ام از همه چیز و همه کس. همه‌گیری هم بدترش کرده است. آن چسب‌زخم‌ها و آن تکه‌برف‌هایی که سرم را می‌کردم زیرشان دیگر در همه‌گیری در دسترس نیستند. من مانده‌ام و تنهایی و درد دیگرانی که از درد خودم به من نزدیک‌تر است. 

بیخود شروع کردم به نوشتن. در این حال، در این چشم‌های سنگین ساعت ۲ ظهر، چیزی از نوشتن بیرون نمی‌آید. 

۱۳۹۹ اسفند ۳۰, شنبه

۱۳ دارد تمام می‌شود

 دوباره نشسته‌م روی مبل سبز، در آخرین ساعت‌های تاریخی که تمام زندگی‌ام را تا اینجا گرفته بود. چند ساعت دیگر ۱۳۰۰ تمام می‌شود و منِ «مناسبتی» نمی‌توانم ننوشته رهایش کنم. صبح زیر دوش یک بار مرورش کردم. به فاصله‌ی یک شستشوی غسل‌وارِ تن، به همان طول، تصویر دیدم از آنچه در این ۳۵ سال بودنم در این سیزدهِ همیشگی تجربه کرده بودم. حالا اما نوشتنم به قصد مرور نیست، به قصد نگاه است. 

[فرق نگاه و مرور را انگار قبلاً جایی نوشته باشم. جمله‌اش برایم آشناست ولی یا حافظه‌ام ضعیف است یا دارد از بیخ اشتباه می‌کند. در هر صورت نگاه برایم با مرور فرق می‌کند. نگاه مکث بیشتری در خودش دارد. عمیق‌تر است ــ دلش می‌خواهد عمیق‌تر باشد، این‌که چقدر می‌تواند را نمی‌دانم ــ و جست‌وخیزش هم کمتر. نگاه ثابت است و ثابت می‌ماند.]

حالا نشسته‌ام روی مبل سبزی که سال‌های زیادی از این سیزده را حضور داشته. البته اولش رویه‌ی سبز دیگری داشت. زیباتر از این. با بافتی که به لمس بهتر جواب می‌داد. اما تنش همیشه همین بوده که من حالا تکیه داده‌ام به آن. تنم هم احتمالاً همیشه موقع نوشتن اینجا همین حالت را داشته. یا حداقل بیشتر وقت‌ها. این حالت سریده پایین که گودی کمتر خالی است و گردنت غازطور به جلو. حالتی بد برای کمر، بد برای گردن و بد برای من که اصرار دارم به تکرارش در همه‌ی سال‌ها. این را که می‌نویسم خودم را در مبل بالا می‌کشم و به حالتی می‌رسم کمی بهتر برای کمر، خیلی بدتر برای نوشتن. می‌دانم چند دقیقه‌ی دیگر دوباره خواهم لغزید پایین، همیشه ترجیحم به نوشتن راحت در «الان» است تا تن سالم در «آینده». نوشتن از معدود جاهایی است که الان دارد. که حال است.  

نشسته‌ام روی این مبل و کنارم تلویزیون روشن است. خودم را که جابجا می‌کنم هدفونم درمی‌آید و صدای بی‌بی‌سی فارسی، صدای ترانه‌هایی از تلویزیون گوشم را پر می‌کند. یک لحظه دلم پر می‌شود از «طنین». از آن تصویرهایی نیست که در حمام سراغم بیاید: خانه‌ی خاله صدیقه، که حالا دیگر نیست، نشسته بودیم روی زمین و شو می‌دیدیم. من چه چیزی می‌فهمیدم از شو و موسیقی و این‌ها؟ من چه چیزی می‌فهمیدم از هیچ چیزی؟ نمی‌دانم. احتمالاً چیز زیادی نمی‌فهمیدم. شاید هم می‌فهمیدم و حالا یادم نیست. انگار همیشه حس می‌کنم تمام تاریخ قبل از این لحظه‌ام پر بوده از نافهمی، همین لحظه‌ی اکنونم هم در نافهمی است، اما یک امیدی دارم به فهمیدن و برای همین است اصلاً که گاهی می‌نشینم به نگاه کردن. نگاه کردن برایم راهی است برای فهمیدن. یا خیال می‌کنم می‌تواند باشد. راهی برای دست پیدا کردن به چیزی که همیشه در گذر است. 

غُر زدم به الف از واقعی نبودنِ لحظه برایم. گفت تو همینی. گفتم لحظه برایم شبیه خاطره‌ای است در گذشته که به دستم نمی‌رسد. نگاه کردن همیشه امید من بوده ــ قبل از انجامش ــ به در لحظه ماندن و واقعی کردن لحظه. نگاه کردن در ذهنم راهی بوده برای فهمیدن. و راستش را بخواهید تقریباً هیچ‌وقت نتوانسته‌ام بنشینم و نگاه کنم. نتوانسته‌ام از شلیک مسلسل‌وار تصاویر، از جست‌وخیز ذهن در خاطره و خیال رها شوم و یکجا نگهش دارم به نگاه کردن. نتوانسته‌ام بنشانمش روی یک مبل سبز و بگویم یک لحظه همین‌جا بمان، همین‌جا بنشین و نگاه کن به آنچه بوده یا حتی آنچه هست. شاید چون خیلی وقت‌ها نگاه کردن به آنچه هست، به «واقعیت» اولین چیزی که با خودش می‌آورد یک دلهره‌ی عظیم است. همین حالا هم که بهش فکر کردم دلشوره افتاد به ته وجودم. یاد چند شب پیش افتادم، یاد آن موقعیت عجیبی که واقعیت داشت. واقعیتی که وقتی به واقعی بودنش فکر می‌کنم دلم می‌لرزد (چون آموزش دیده که بلرزد) ولی در واقعیت فقط بود و گذشت و بد هم نگذشت. 

این چند وقت چند بار مثال کمیکی را زدم که توی توییتر دیدم. دو نفر بودند، یکی‌شان افسرده و آن یکی دماغ سربالایی که می‌گفت «همه‌ی این‌ها توی سرت می‌گذرد». جواب درخشان مرد افسرده این بود: «بله، من هم همانجا زندگی می‌کنم.» من اما نمی‌دانم توی سرم زندگی می‌کنم یا نه. اصلاً توی سر زندگی کردن یعنی چه؟ دو راه به ذهنم می‌رسد: یکی این‌که واقعیت را ــ یعنی هر چه بیرون اتفاق می‌افتد را ــ راه ندهی و جهان خودت را بسازی کامل جدا از بیرون و دیگری این‌که اتفاق‌های بیرون را راه بدهی داخل سرت و بگذاری با آنچیزی که توی سرت هست یکی شود و حل شوند در هم. 

اولی نیستم. توی سرم چیزی نیست. خالی‌تر از اینم که جهانی برای خودم داشته باشم. یا اگر هم دارم قفلش کرده‌ام در هزار پستو و دسترسی به آن ندارم. 

دومی چه؟ در دومی انگار وقتی می‌روم توی سرم زندگی کنم، انگار وقتی واقعیت را می‌برم توی سرم و می‌گویم ببین این‌ها واقعی است و جهان دورت، همه‌ی چیزهای دیگری که توی سرم هستند ــ چیزهایی که خیلی‌هایشان خودشان واقعی نیستند و ساختگی‌اند، به دست من یا دیگران ــ حمله می‌کنند به آن اتفاقی که در بیرون افتاده و به معنای کلمه از هم می‌درندشان. پاره‌شان می‌کنند. نمی‌گذارند دیگر هیچ‌کدام‌شان یک واقعه‌ی منفرد باشد، هر اتفاقی می‌شود جزئی از هزاران چیز ترسناک دیگر. می‌شود جزئی از ذهن من که هزارپاره‌اش ترس است و ناامنی. من اگر جهانی توی سرم داشته باشم جهان ترس است. پس چیزها را می‌گذارم بیرون بمانند و مخلوط نشوند با جهان درون سرم. خودم کجا زندگی می‌کنم؟ نمی‌دانم. 

[فکر می‌کنم همه‌اش دارد انتزاعی می‌شود. از آن پست‌های طولانی که شاید بعدها برای خودم معنا بدهد و شاید بعدها جرئت بیشتری داشته باشم برای آوردن مثال‌های عینی وسطش. اما حالا همین است دیگر.]

همیشه همین می‌شود. آخرش همیشه نگاه هم که می‌خواهم بکنم می‌رسد به نگاهی به درون. به ترس‌زده بودن خودم. من نمی‌توانم تصاویر و خاطرات را ثابت نگه دارم پس آن چیزی که ثابت بوده را نگاه می‌کنم: ترسم و ناامنی‌ام از بودنم در این جهان؛ از آن ترس از دست دادن که باعث می‌شد تند تند از سرپایینی بدوم ته کوچه که نکند بازی قبل از رسیدن من تمام شود، تا آن ترس چنگ زدن به کلاه وقتی حس می‌کردم کسی در مدرسه می‌خواهد بزند زیرش و فرار کند؛ تا آن ترس «نگاه شدن» وقتی چتری باز کرده بودم و کتیرا زده بودم و حس می‌کردم قیافه‌ام احمقانه است؛ تا آن ترس «نپذیرفته شدن» وقتی بچه‌های کوچه می‌خواستند از من که بسکتبال بازی نمی‌کردم پول میله و حلقه‌ی بسکت بگیرند و من قول داده بودم و مامان زیر بار نمی‌رفت؛ تا ترس از زشتیِ فرورفتگی سینه‌ام در اولین لخت شدن‌ها؛ تا ترس خوب نبودن در سکس که باعث می‌شد خوب نباشم؛ تا ترس کافی نبودن که باعث می‌شد ــ و می‌شود ــ کافی نباشم؛ تا ترس از دست دادن گزینه‌ها با هر انتخاب که باعث می‌شد هیچ انتخابی نکنم؛ تا ترس خوب نبودن در هر کاری که باعث می‌شود هیچ کاری نکنم. نگاه که می‌کنم نتیجه‌اش می‌شود این‌که من چقدر می‌ترسم و چقدر نحیفم. چقدر همه‌چیز را یک چیز شکل می‌دهد: ترس. 

[و چقدر همه‌ی این‌ها لوس است. نگاه که می‌کنم آدم ضعیفی می‌بینم پر از ترک‌خوردگی‌هایی آماده‌ی شکستن. پس این همه مانع و دفاع که برای نشکستن دارم به چه کارم می‌آیند؟ اگر این ترک‌خوردگی‌ها نبود که دفاع نمی‌خواستم. اگر دفاع دارم که دیگر انفعالم برای چیست؟]

[مثل خیلی وقت‌های دیگر کلافه شده‌ام. نگاهم می‌خواهد بپرد برود یک جای دیگر. ذهنم حوصله‌اش سر رفته. نیاز به برگشتن و بازنویسی در وقت دیگری دارم. اما می‌خواهم این‌ها را همین امشب، در آخرین ساعت‌های سیزده بنویسم و پست کنم. برایم سوال شد که من آدم بازنویسی بودم یا شدم؟]

سال‌ها پیش، فکر کنم بیست ساله بودم حدوداً، با فرید راه می‌رفتیم و داشت از ویژگی‌های شخصیتی من می‌گفت. خلاصه‌اش کرد: خرده‌شیشه ندارم اما تک‌بعدی‌ام. خیلی دقیق دیده بود. پانزده سالی گذشته و من بخش دومش را هنوز حس می‌کنم. یک سالِ گذشته کمی چیزها را عوض کرد. ز ــ که راست می‌گفت یکی، خیلی واقعیِ خودش است ــ یک چیزهایی را در من شکست و عوض کرد و بعدهای جدیدی را بیرون آورد که پنهانشان کرده بودم. چیزهایی که از «تصویر نشکستنی ایدئال» من دور بودند. حالا دارم فکر می‌کنم چطور می‌شود هر دو جهان را داشت. چطور می‌شود کم نیاورد و پایین نیامد و قوی بود و سالم بود و همه‌ی آن بعدهای دیگر را هم داشت؟ برنامه‌ام برای چهارده شاید این باشد. فعلا قرارم این است که سالم باشم در جان و روان و قوی. خیلی قوی.

[بیست و چهار ساله که شدم با خودم گفتم روز اول تمام شد. حالا احساس می‌کنم نیمه‌ی اولش تمام شده. گرچه شاید خیلی زودتر از این‌ها بمیرم اما برنامه‌ام نیست. برنامه‌ام هرگز مردن نیست و این شاید بزرگترین گندی باشد که دارم می‌زنم. ناآمادگی برای مرگ. این ترس آخر را بگذارم برای نوشته‌ای دیگر.]

نوشته را نمی‌دانم چطور تمام کنم. احتمالاً یک دور از اولش بخوانم. چیزهایی عوض خواهد شد. چیزهایی دیگر این‌جور که در این لحظه هست نخواهد ماند و تا ابد از بین خواهد رفت. می‌ترسم از این عوض شدن هم. همین ترس است که نمی‌گذارد تکان بخورم. برمی‌گردم نوشته را نگاه کنم. شاید اشتباه گفتم آن اول. نگاه را هم که دوبار بیاندازی همه چیز عوض می‌شود. هیچ چیزی ثابت نمی‌ماند. هیچ‌وقت.

من هم شاید از فردا دیگر نترسم. 

۱۳۹۹ اسفند ۱۹, سه‌شنبه

اولین نوشته در خانه‌ی جدید در شب تولدش

دراز کشیده‌ام روی تشکی نو، در خانه‌ای که هنوز تویش زندگی نمی‌کنم، سرم را گذاشته‌ام روی بالشی که همین امروز صبح از خانه‌ی قبلی ــ یا فعلی ــ آوردم و این‌ها را می‌نویسم. 

چند وقت از آن روزهایی گذشته که بی‌خانمان بودم و سه ماه در خانه‌ی الف عین در دوازده فروردین ماندم؟  الف آشنایی دور در دانشگاه بود که یک بار دیده بودمش و شبیه لحنی که همین نوشته دارد پیدا می‌کند آدمی بود خیلی متفاوت با من. از آن‌هایی که رفاقت و این‌ها برایشان مهم است و مسلک دارند. به معنای کلمه پناهم داده بود. سه ماه پیشش ماندم. بدون هیچ حرفی. بعضی وقت‌ها از خودم بدم می‌آید که «جبران» نکردم. که معاشرت و دوستی را با او پی نگرفتم. که حداقل هر چند وقت یک بار زنگی نمی‌زنم احوالش را بپرسم و حتی همان چند باری که اتفاقی در خیابان دیدمش هم زود سروته گفتگو را هم آوردم و قول ارتباط دادیم و باز من پی‌اش را نگرفتم. اما واقعیتش این است که من همینم دیگر. همان جمله‌ی سخیف همه‌ی آدم‌های زشت برای توجیه خودشان. من همینم دیگر. اما یک وقت‌هایی هم این جمله واقعیت دارد. توی یک چیزهایی واقعاً آدم همان است که بود. باید قبول کند همان می‌ماند. یک‌وقت‌هایی هم این همان بودن و ماندن جالب می‌شود. نه در آن رفتارهای زشت. در یک جاهای شخصی‌تری که اصلاً به دیگران ربطی ندارد. در یک جاهایی که اخلاق نیست، شکل است. مثلاً وثتی در تنهایی خودت نشسته‌ای و بعد یک لحظه می‌بینی چیزهایی درونت هستند که عوض نمی‌شود. یا شکل‌هایی به خودت می‌گیری که تکراری است. که تو است. چیزهایی مثل همین دراز کشیدن و نوشتن.

یک شب آنجا، در آن خانه‌ی به زور پنجاه متری، تنها بودم و دراز کشیده بودم روی زمین، کنار آشپزخانه، در تاریکی بعد از غروب و چیزی می‌نوشتم. گذاشته بودم تاریکی بیشتر و بیشتر شود. همان‌طور درازکشیده مانده بودم و آن تاریکی بدرنگ و ترسناک توی اتاق بیشتر می‌شد. از آن تاریکی‌هایی که دوستشان ندارم بود اما کاری هم برای ایستادن جلویش نمی‌کردم. نمی‌دانم کلمه‌اش چیست. حال نداشتن نیست. جان نداشتن شاید نزدیک‌تر باشد. جان نداشتم بلند شوم بروم چراغ را روشن کنم. جان به معنای چیزی جز تن. جانم تحلیل رفته بود و زورش نمی‌رسید آن تن درازکشیده را بلند کند، دلیلی برای این کار نمی‌دید. آن شب در فیسبوک چیزی نوشتم که یادم نیست چه بود، فکر کنم ربطی داشت به هیولاهای درون. شاید اگر برگردم به نوشته‌ها  تشخیصش بدهم اما این بار حالش را ندارم. یک چیزهایی هم هستند که عوض می‌شوند. چیزهایی درونی‌تر. امشب من جان دارم، اما حال نه.

جان ربط دارد به عشق. آن موقع عاشق نبودم. یادم نیست چند وقت پیش بود اما تقریباً مطمئنم قبل از الف بود. الف در خانه‌ی مرودشت شروع شد و بعد خانه‌ی سرباز. آن بی‌خانمانی قبلش بود. پس عاشق نبودم. یادم نیست چه بودم جز افسرده. افسرده را شک ندارم. شاید همان بود که جانم را مکیده بود. اما حالا ز هست. حالا جان دارم و عاشقم. گرچه کمی بی‌حال. 

ده سالی گذشته و من این بار نه در افسردگی که در یک گرفتگی روزمره این‌ها را می‌نویسم. روز آخر بیست و سه سالگی «ز» است و فکر می‌کردم روز گشوده‌تری باشد. فکر می‌کردم امروز می‌بینمش. در خانه‌ی جدید دوشنبه را می‌گذرانیم. با هم می‌خوابیم. با هم حرف می‌زنیم. با هم می‌گذرانیمش. خانه را افتتاح می‌کنیم به مناسبت تولدش. این‌ها خیالات بود. در واقعیت اما امروز ندیدمش. 

اما گرفتگی‌ام بخاطر فاصله‌ی فکرهایم و خیال نیست. از جای دیگری شروع شد. از دو روز پیش. 

در این ده روز که زیاد هم را دیدیم و پیش هم بودیم عادت کردم به بودنش و حالا از دو روز پیش که نیست در شیبی نه چندان ملایم پایین رفته‌ام و رسیده‌ام به امروز که دوشنبه است. بدعنقی امروزم مال دو روز پیش است و حالا که روز دارد تمام می‌شود بدعنقی من هم کمتر شده. ده دقیقه‌ی دیگر ساعت دوازده می‌شود و من ساعت که از دوازده گذشت برایش فال حافظ می‌گیرم و بعد می‌روم خانه‌ی قبلی که بخوابم.

*

چند روز پیش بهش گفتم من سانتیمانتال هستم. گفت مثال بزن. گفتم مناسبت‌ها. گفت همه‌ی روزها مثل هم‌اند. گفتم من توی سرم زندگی می‌کنم و آنجا روزها فرق پیدا می‌کنند با هم. در آن جهان همه‌اش دنبال بهانه‌ای هستم برای عوض کردن سیر چیزها از معمول و همیشگی به خاص و منحصربه‌فرد. مناسبت‌ها بهانه می‌دهند دستم. اما یک چیزی را نگفتم که اینجا می‌شود گفت. که جایی بیرون از سرم، جایی در همین واقعیت هم چیزی هست که فرق دارد. که شبیه نیست. بهش نگفتم که خودش فرق دارد. عامل ممیزه است. چیزی است که جهان را متفاوت می‌کند. نه فقط در سر من، این را رفتم و پرس‌وجو کردم که «به نظر شما هم این دختر چیزی عجیب دارد و دوست‌داشتنی است؟» و جواب گرفتم که «بله.»

امروز، حالا که ساعت از دوازده گذشته و در روز تولدش هستیم، می‌توانم کمی واضح‌تر ببینم که هرچقدر هم که من سانتیمانتال باشم و هر چقدر که «مناسبت»ها ساختگی و روزها مثل هم، یک چیزهایی در جهان هست که آدم‌ها و روزهایش را تغییر می‌دهد. یک آدم‌هایی هستند که وقتی وارد زندگی‌ات می‌شوند بعد از مدتی به خودت می‌آیی و جمله‌های قدیمی‌ات، من همینم دیگرهایت، از اثر می‌افتند و می‌بینی تو دیگر همان نیستی. آدم جدیدی هستی، آدم بهتری هستی، و وقتی این را می‌فهمی تازه درک می‌کنی که چقدر «جان» می‌تواند وصل باشد به کسی دیگر و چقدر کسی می‌تواند جان بدمد در یک زندگی و زیرورویش کند. 

در خانه‌ی جدید همان‌شکلی دراز کشیده‌ام اما خانه‌ی جدید و این تغییر دیگر همان کیوان نیست. چیزی است نتیجه‌ی این سه سال. چیزی است میان خیلی چیزهای دیگر که بابت همه‌شان، بابت همه‌ی بهتر شدن‌هایی که برایم داشته، تولدش برایم مبارک می‌شود. 

و این‌ها را شاید اولین‌بار است بی‌پرده می‌نویسم. 

پ.ن: از مترو که رد می‌شدم جایی روی دیوار نوشته بود «مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید». 

۱۳۹۹ بهمن ۱۵, چهارشنبه

چند تا ستاره‌ی تکراری آن وسط

 نمی‌دانم اسمش تمایل است یا استعداد ولی خوب بلدم کارهای دلخواهم را تبدیل کنم به کارهای مرارت‌بار. خواندن را که زمانی دوست داشتم تبدیل کنم به یک رنج عظیم کاری که خط به خط به زحمت جلو می‌رود تا ببینم «این مقاله» را می‌خواهیم یا «آن یکی» را. نوشتن را که زمان‌هایی راه نجاتم بود از چاه افسردگی تبدیل می‌کنم به سفارش‌هایی که «باید» بنویسم. 

*

همین پاراگراف بالا هم راستش اصل نوشته نیست. وقتش گذشت و بعد خودم را مجبور کردم بنویسمش که یک وقت «ننوشته» باقی نماند. اما واقعیتش این است که نوشتن در این وقت‌هایی که سرعت انگشت‌هایم بالا می‌رود و ذهنم و دستم تقریباً با هم کار می‌کنند هنوز برایم مفراست. هنوز برایم فراغت و فرار و آرامش و کاری دوست‌داشتنی است. آن‌طرف توی چت چیزهایی به «ن» می‌گویم که نوشتن نیست. برای «ز» کمتر نوشته‌ام این چند وقت. اینجا هم که خیلی دیر به دیر سر می‌زنم. توییت‌هایم نوشته نیستند، تله‌ی لایک می‌شوند یا حتی اگر نوشته باشند بعد از ارسال تبدیل می‌شوند به تله‌ی لایک. فقط اینجا مانده. اینجا و یادداشت‌های توی دفتر. اینجا را می‌خواهم جدی‌تر بگیرم. این پست اما خودش می‌شود احمقانه‌ترین پست این وبلاگ. یک دلنوشته‌ی غیرقابل انتشار درباره‌ی نوشتن و ننوشتن که همه‌مان بارها نمونه‌اش را توی سرمان از سر تا ته رفته‌ایم. می‌بینی؟ همه‌اش قضاوت است و هدف‌گذاری.

سر کلاس‌ها مدام تکرار می‌کنم نوشتن در بازنویسی اتفاق می‌افتد. به جای بازنویسی دارم به «سِیر» فکر می کنم. به کنار زده شدن پاراگراف‌هایی که «خوب» نیستند تا برسیم به چیزهایی که فرم دارند و محتوایشان چیزی بیشتر از فکرهای گذرای توی سر است. حرف‌های احمقانه‌ام تمامی ندارد. فکر کردن به احمقانه بودن یا نبودن حرف‌هایم هم. 

*

قرص‌ها این چند شب شدیدتر کار می‌کنند یا من خسته‌تر می‌شوم. چشمم دارد می‌رود. ذهنم هم با آن.

۱۳۹۹ بهمن ۴, شنبه

پایان ۳۳

 هر سال این‌موقع‌ها که می‌شود تصمیم می‌گیرم لحظه‌ی تمام شدن قبلی و شروع شدن سال بعدی را جوری بگذرانم که بشود مبنای سال، که مثلاً همه‌ی سال به همان کار بگذرد. سانتیمانتالیسم عجیبی که یک جاهایی خاصی از وجودم هست، در مناسبت‌ها خودش را بیشتر از همه نشان می‌دهد و معمولاً در «نقطه»ها پررنگ‌تر از همه. 

امسال چند باری شده که برگشته‌ام به سال‌های قبل و تعجب کرده‌ام از این‌که یادم نبوده در مناسبت‌ها چه حالی داشته‌ام و کجا بوده‌ام و چه کار می‌کردم. فکر کنم سال‌های پیش «آرزوها»ی اول سال و تولد را حداقل یادم می‌ماند چون خیلی‌هایش همان می‌شد که می‌خواستم ولی امسال حتی یادم نیست اول سال چه آرزویی کردم یا چه برنامه‌ای گذاشتم. فکر کنم سنم که دارد می‌رود بالاتر برنامه‌ها و آرزوهایم هم کلی‌تر می‌شوند. شاید هم صرفاً حافظه‌ام است که دارد تحلیل می‌رود. از مناسبت‌ها یک یلدای خاص یادم است که با «الف» در بزرگراه می‌راندیم و می‌رفتیم خانه‌ی کسی تا اولین یلدایمان را با هم باشیم و او باید زود برمی‌گشت. از خود یلدا چیزی یادم نیست اما مسیر یادم است. در آن مسیر من عاشق بودم. خوشحال از همراهی با کسی که دوستش دارم. فکر کنم از هر مناسبت همین یادم بماند کافی است. عشق. عاشقی. بودن کنار آدم‌هایی که دوستشان دارم. عشق. عاشقی. بودن کنار آدم‌هایی که دوستشان دارم. عشق. عاشقی. بودن کنار آدم‌هایی که دوستشان دارم. عشق. عاشقی. بودن کنار آدم‌هایی که دوستشان دارم. عشق. عاشقی. بودن کنار آدم‌هایی که دوستشان دارم. این‌ها را به این تعداد تکرار کردم و نوشتم که ساعت بشود دوازده. ساعت که شد دوازده وقفه افتاد چون پیام گرفتم و زنگ از دوست‌هایی که دوستشان دارم. از این جهت خوشبختم. بی‌شک.

گفتم که سانتیمانتالیسم خیلی جاها ریشه دارد. خیلی عمیق. این بار تصمیمم این بود که در آن لحظه‌ی چرخش مشغول نوشتن باشم. برنامه‌ام این نبود که نوشتنم را وصل کنم به یکی از همان آرزوها یا توی نوشته‌ام چیزی بگویم که ردی از برنامه‌های سال داشته باشد ولی شد همین که شد. پاکش نمی‌کنم. عوضش نمی‌کنم. این منم. بی‌پرده. بی‌واسطه. در یکی از آن لحظه‌هایی که فکر می‌کنم زندگی چیزی بیشتر از لایه‌ی رویی‌اش دارد. 

داشتم می‌گفتم. از مناسبت‌ها یکی دو تایشان را بیشتر یادم نیست. این‌یکی را شاید یادم بماند. شاید هم نه. اما مهم در یاد ماندنشان است؟ یا در لحظه خوب گذشتن‌شان. آخرش همه‌ی سوال‌هایم می‌رسد به همین سوال. مهم لحظه است یا لحظه‌ی از آینده؟ امشب، شاید امسال، شاید از سی و سه به این طرف، دارم هر روز بیشتر و بیشتر متمایل می‌شوم به لحظه. الان که به آن برگ سوزنی و دو شاخه فکر می‌کنم می‌بینم من هم در مسیر نبوده‌ام. وقتی از آینده به حال نگاه می‌کنم ایستاده‌ام در هدف و به مسیر برمی‌گردم. بهتر از اصلاً ندیدن مسیر است اما «خودِ» در مسیر بودن هم نیست. حالا انگار دارم اولویت «مسیر» دارد برایم واقعی‌تر می‌شود. 


این یک پست برای کسی نیست. از اول نمی‌خوانمش. ویرایشش نمی‌کنم. گنگی‌هایش را حتی برای خود آینده‌ام از بین نمی‌برم. همین است که است. نوشته‌ی آخر سی و سه و اول سی و چهار. که من روزی در یک لحظه‌ی عبور ثانیه‌شمار از عدد دوازده اینجا نشسته بودم و این‌ها را می‌نوشتم. 

 

۱۳۹۹ دی ۲۵, پنجشنبه

جالینوس

اسم این وبلاگ از یک بیت دیوان شمس است. 

        چون دید جالینوس را نبضش گرفت و گفت او

                                            دستم بهل دل را ببین رنجم برون قاعده‌ست

آن روزها از دیوان سعدی شروع کرده بودم بیت به بیت جلو رفتن. از هر غزل یک بیت جدا می‌کردم و می‌گذاشتم توی یک فایل. سعدی که تمام شد رفتم سراغ حافظ و بعد رسیدم به دیوان شمس. یادم نیست شمس را هم تا آخر رفتم یا نه. به هر حال الان دیگر فایل را گم کرده‌ام. امیدوارم روزی لای فایل‌های قدیمی‌ام پیدایش کنم اما اگر هم پیدا نشود از این یک بیت مطمئنم. بیتی که همین دو کلمه‌اش اینجا مانده. 

این دو کلمه را از شعر که بیرون آوردم نزدیک‌تر شدند به خودم. برون قاعده برای من رنج نیست، بیشتر خودم است. آن چیزی‌ست که دوست دارم باشم و می‌ترسم از بودنش. اصلاً همین شد که از اول آمدم اینجا بنویسم؛ که بتوانم راحت‌تر بیرون قاعده‌ها باشم. در جایی دور از دسترس و پنهان از نگاه دیگران. ترسو بودم که بیرون قاعده‌ام را بردم گذاشتم در یک گنجه و درش را قفل کردم؟ شاید. اما همین بیرون آوردنش از ذهن برایم کار سختی بود. 

امروز «ن» گفت «صریحی، در عمل». گفتم «امیدوارم» ولی راستش توی دلم می‌ترسم که نیستم. دوست داشتم در عمل و حرف و واقعیت و مجاز ــ اگر نه همان‌قدر که توی سرم هستم، حداقل آن‌قدر که اینجام ــ درون و بیرونم شبیه‌تر به هم باشد. که وقتی توی سرم دلم نمی‌خواهد به قاعده‌ی معمول باشم، وقتی دلم چیز دیگری می‌خواهد و این خواستن با هیچ کدام از ارزش‌های درونی‌ام تضاد ندارد، آن قاعده‌های دیگر را بگذارم کنار و بروم سراغش. 

بیشترین جایی که این شبیه نبودن دیده می‌شود توی روابط است. چه رابطه‌ی عاطفی، چه رابطه‌های جسمی/جنسی، چه آن‌ها که افلاطونی‌اند و چه حتی روابط خانوادگی. در همه‌شان یک‌جور خودمحوری هست و یک‌جور قدرت‌طلبی، در همه‌شان یک‌جاهایی زود خسته می‌شوم و می‌خواهم ببُرم، در همه‌شان یک درگیری همیشگی هست بین آن چیزی که دارم و آن چیزهایی که می‌خواهم داشته باشم. در همه‌شان می‌خواهم بیرون قاعده باشم و در عین حال همه ازم راضی باشند. می‌خواهم قاعده‌ی خودم را بگذارم و باقی هم به این قاعده بازی کنند. این خواستم است. ولی در واقعیتِ رفتاری‌ام چون حدس می‌زنم (و حتی امتحان نمی‌کنم) که دیگران حاضر به بازی در بیرون قاعده نیستند و من هم نمی‌خواهم ناراحتشان کنم، یک جایی می‌ایستم که نه درون است و نه بیرون. یعنی در بدترین جای جهان برای خودم و همه‌ی دیگران: روی نقطه‌ی بلاتکلیفی. 

حالا حتی پایان این نوشته هم بلاتکلیف است.