به آ. گفتم دربارهی رابطهی عجیبم با اصول برایش مینویسم. بعد تصمیم گرفتم بیارمش اینجا.
به قبل که فکر میکنم، به قدیمیترینها، یک اصل به ذهنم میرسد. فکر کنم از دامبلدور به ارثش بردم. اینکه کسی را نکشم. نوجوان که بودم ــ همان موقعی که داشتم برای اولینبار عشق را تجربه میکردم و چیزی «ارزشمند» در جهان پیدا کرده بودم ــ تکلیفم با خودم مشخص بود که میتوانم برای ارزشهایم بمیرم ولی نباید کسی را بکشم.
اصل خوبی به نظر میرسید فقط یک جای کار ایراد داشت: من کودکیام با فیلمهای اکشن گذشته بود. رؤیاپردازیهای قبل خوابم با تیر و تفنگ میگذشتند. حالا مجبور بودم قبل از خواب تفنگهایی اختراع کنم که نمیکشند، بیهوش میکنند و فلج، البته موقتی. فانتزیهای قدرتطلبانهام امکان ارضای کامل پیدا نمیکردند چون ــ واقعاً و نه فقط از سر حفظ ظاهر ــ دیگر نمیخواستم دشمنانم بمیرند. باید اعتراف کنم جهان قبلش سادهتر بود و خیالپردازی درونش راحتتر. دشمنانت میمردند و هیچ نیازی نبود به این فکر کنی حالا که قدرت مال من شده با اینها چه کار کنم. حتی خود دشمن بودنشان هم پیچیده شده بود. نکشتن یعنی یک جور ارزش قائل شدن و ارزش که قائل میشوی کمکم شروع میکنی به درک کردن. شاید همین شد که یکی در میان خیالهای قبل خوابم از تفنگ خالی شدند. در آن یکیهای میان تفنگ، قدرتهای دیگری داشتم مثل جابهجایی، نامرئی شدن، ذهن خواندن، و در نهایت قادر مطلق بودن. در این رؤیاها دشمنانم جور دیگری شکست میخوردند. چون قادر مطلق بودم آنها هیچ شانسی نداشتند ولی من به این پیروزی ساده راضی نبودم. درست است که میتوانستم با یک بشکن آنها را خلع سلاح کنم اما این کار را نمیکردم. به جایش از فاصله نگاهشان میکردم، تنها گیرشان میآوردم و در یک اتاق جلویشان ظاهر میشدم. نشانشان میدادم که چه قدرتی دارم، چه قدرتی ندارند و گاهی بحثهای منطقی میکردیم تا قانعشان کنم روششان را عوض کنند. به اینجای رؤیاپردازی که میرسیدم همه چیز گیر میکرد. اگر روششان را عوض کنند قصه چطور ادامه پیدا میکند؟ اگر نکنند باید چه کارشان کنم؟
اصول گاهی وقتها برای من این شکلی است. در واقعیت زندگیام هیچ حضوری ندارد اما ذهنم را بیچارهی خودش میکند. گاهی هم چیزی است متفاوت.
دومی که یادم میآید دروغ نگفتن بود. سر کلاسهای آدمی که بسیار توانمند بود و بسیار داننده، قاعدهای گذاشته شد بر اینکه در زندگی دروغ نگوییم. همه چیز این قاعده را میپسندیدم. روی کاغذ راستگویی بهترین کار است. صداقت همیشه از ارزشمندترین چیزها بوده برایم. نه فقط روی کاغذ، بلکه به دلایل کاملاً عملی و اینجهانی برایم ارزشمند بوده ــ و هست. در آن کلاس قاعده را پذیرفتم و شروع کردم به دروغ «نگفتن». در زندگی چقدر دروغ میگویم؟ باید اعتراف کنم که دروغهای سفید زیاد. چون نافم را با افراط و تفریط بریدهاند در مسائل مهم و بزرگ معمولاً، سر لج هم که شده نمیگویم ولی در جزئیات ریز، بخصوص آنهایی که فکر میکنم جلوی ناراحتی را میگیرد یا من را از مخمصهای کوچک نجات میدهد دروغ میگویم. یادم نمیآید چه مدت آن قاعده را رعایت کردم اما هر مدتی که بود هیچ دروغی نگفتم. سفید و سیاه و خاکستری. اما یک جایی قاعده را گذاشتم کنار. چرا؟ شاید چون آدم نکشتن چیز روزمرهای نیست و وفاداری به آن راحتتر از دروغ نگفتنی که هر لحظه باید حواست جمعش باشد. شاید هم چون باوری درونیتر داشتم که صداقت را متفاوت از هرگز دروغ نگفتن میدیدم. شاید هم چون آن دروغهای ریز و درشت در رسیدنم به خواستههایم، در همراه کردن دیگران با خواستههایم، ابزار خیلی کارآمدی بودند و حوصلهی انرژی بیشتر برای استفاده از جایگزین را نداشتم. احتمالاً دلیلش ترکیبی از اینهاست و چیزهای دیگری که نمیدانم.
بعضی اصول بیرونی برایم اینشکلیاند. در ذهنم و در جهانبینیام ارزشمندند و آنهایی را که رعایتشان میکنند تحسین میکنم اما با توانایی بالایی در توجیه، خودم ازشان پیروی نمیکنم.
اینها که گفتم جدا از اصولی هستند که دیگران دارند و در جهان من نه اصل است و نه ارزش. تعداد اینها زیاد است. خیلی زیاد. خیلی از اصول اخلاقی و اجتماعی و عرفهای فرهنگی را نمیفهمم. خیلیهایشان برایم احمقانه است و خیلیهایشان حتی برایم ضدارزش. اما همینها بندهایی به دست و پا و رفتارم میبندند که نتیجهاش دیوانهکننده است.
اصول دیگران برایشان فقط اصول خودشان نیست، شاخصیست برای اندازهگیری ارزش ما در چشم آنها. من هم که ــ بدبختانه ــ ارزشم را از تصویرم پیش دیگران میگیرم. پس میافتم در دایرهی مسخرهای که چون نمیخواهم تصویر بدی داشته باشم ــ یا تصور بدی ایجاد کنم ــ ناباوریام به اصول را پنهان میکنم و از آن طرف چون باورشان ندارم تمام وجودم لهله میزند برای به زیر کشیدنشان و زندگی کردن آنجوری که خودم میخواهم.
نتیجه میشود دو شکل از زندگی دوگانه. شکل اول دوگانهای بین زندگی ذهنی و بیرونی. شکل دوم دوگانهای از زندگی با نزدیکترینها و تصویر زندگی جلوی دورترها. این آشفتگی اصلی این مدتم است. شاید سختترین کاری که میخواهم بکنم. ساختن تصویری پذیرفتنی از خودم بدون اصول دیگران، با اصول خودم.
خودم را تافتهی جدابافته میدانم؟ صادق باشم البته. همه همینطورند. (همهی تافتههای جدابافته هم بخواهند از اصول سر باز بزنند جهان آشوب میشود، اینها را میدانم.) اما مسئله فقط این نیست. مسئله این است که فکر میکنم اصولی «بنیادین» وجود دارد. چیزهایی مثل همان صداقت. چیزهایی مثل نکشتن. چیزهایی مثل درک کردن. چندتایی اصل انگشتشمار که اگر رعایتشان کنی همهی اصلهای دیگر را میتوانی بشکنی، چون آنها بیشترشان پوستههایی هستند برای همین هستهها. انگار که همهی اصلهای دیگر بهانههایی باشند برای سر پا نگه داشتن این اصول در جزئیات زندگی. نسخههایی خُردتر و سفارشیسازیشده برای موقعیتهای خاص. اما «اصل» همین چندتاست.
وقتهایی که این چندتا را ناآگاهانه یا از سر ضعف میشکنم بیشتر از همیشه از خودم بدم میآید. اما هیچوقت این اتفاق باعث نشده فکر کنم اصلهایم را اشتباه انتخاب کردهام. در این قسمت خیالم راحت است و حسابم با خودم صاف.