۱۳۹۳ آبان ۲۵, یکشنبه

هر چیزی که آغازی داشته باشد پایانی دارد

گفتم «خیلی ساده است. تو دیگه عاشق من نیستی و من هنوز عاشقتم.. و این خیلی تلخه.»
از تلخ‌ترین ها است. حالا نزدیک بیست و چهار ساعت گذشته و من هنوز حس می‌کنم خالی‌ام. هنوز باورم نشده. شاید هم شده و ذهنم دفاع تمام عیارش رو شروع کرده و داره جلوی از بین رفتن این حس انتظار رو میگیره. انتظار چی؟ نمی‌دونم. چک کردن مدام آخرین پیام، که شاید بعدش پیامی باشه. انتظار واکنش. انتظار هر چیزی. پُرم. پُر و خالی کنار هم چطور می‌تونه جا بگیره؟ می‌دونم که کنار میام. می‌دونم که می‌گذره و خوب می‌شم. ولی حیف بود. نگرانی‌ام از اینه که تا آخر عمرم هم حیف بمونه. از اون حسرت‌هایی که زمان و مکان بر دلمون می‌ذارن. اشتباه کرد؟ نمی‌دونم. دوست داشتم بیشتر بجنگه. دوست داشتم همونقدر که من مواظب بودم اون هم مواظب می‌بود. عشق آبی است که مواظبش نباشی از لای دست‌هایت می‌ریزد و تو می‌مانی و دستی که شکل مسخره‌ای به خودش گرفته است. لابد از این حرفها. کلیشه‌ها دارن جلوم رژه می‌رن. خواستم به فهمیدن همه جزییات. دونستن این که اون الان چه حسی داره. چی کار داره می‌کنه. چک کردن لحظه به لحظه‌اش بدون باقی گذاشتن اثری. گشتن توی گذشته و پیام‌ها و همه چیزهایی که خوب بوده. عصبانیت از تغییری به این سرعت. هنوز سه ماه نشده که از پیشم رفتی... 
حالا اون ور ذهنم داره به کارهایی که باید بکنه فکر می‌کنه. مثل چسب زخم سریع. نشانه‌ها رو باید پاک کرد. سر رو باید شلوغ کرد. جلوی خود رو باید گرفت. لج کردنی که لحظه به لحظه می‌تونه بیشتر بشه. شک کردن به خودی که هنوز نیومده ولی وقتی بیاد با زور کامل میاد.نداشتن توانایی حرف زدن با کسی در موردش با وجود نیاز زیاد. پناه آوردن به نوشته‌هایی که «نوشته» نیستن و هذیونن. خواب که اون هم دیگه نجات‌دهنده کامل نیست. 
تمام شد. به همین سادگی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر