چند روز پیش یکی از آن لحظههای خوبی بود که توی زندگی فکر میکنی درست است. نه که لحظه درست باشد، آن فکری که داری میکنی برایت درست است. حسش میکنی. باورش میکنی. اصلا همان لحظههای گذرای ایمان. توی یک لحظه احساس کردم که همینم، که پذیرفتم خودم را. یک لحظه برایم حل شد که دیگر مسئله نتوانستن یا نخواستن نیست. مسئله این است اگر هم بتوانم، نمیخواهم. بعد توی آن لحظه دیگر مثلا مقایسه با همه پسرهایی که هفتهای یک دختر توی بغلشان میخوابد برایت بیمعنی میشود. آنچه از بیرون از خودت توقع داری پاک میشود. آنچه «نمیخواهی» ولی فکر میکنی «زندگی یعنی این که آنها را بخواهی و داشته باشی» میرود پی کارش. خودت خودت را قبول میکنی. قبول میکنی که این دردی که حالا داری میکشی را دوست داری. که هرچقدر هم که توی سرت یک صدای «بهروزی» بگوید سانتیمانتال، عاشقی را دوست داری. که لذت نبردی از آن تجربیات مسخره و اشکالی هم ندارد. کمیتش با کیفیتش جبران میشود. مبارزهات با بیرون، دیگر خودش را به مبارزه با خودت تبدیل نمیکند. در آن لحظه میتوانی بپذیری که ذهن باز نباید همیشه یک شکل باشد. ولی این لحظهها، هر چقدر هم که واقعی، مشمول زمان میشوند. زمان میسابد. زمان شک میاندازد به آنها. باید خیلی قوی باشی بتوانی این شکها را تحمل کنی. باورت نلرزد. ایمانت ترک برندارد. دارم سعی میکنم. این لحظهها را اگر بتوانی نگه داری، همه چیز میتواند بیافتد سرجایش. حتی نبودن «او» هم، حتی سوگ رفتنش هم، «درست» میشود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر