دراز کشیدهام روی تشکی نو، در خانهای که هنوز تویش زندگی نمیکنم، سرم را گذاشتهام روی بالشی که همین امروز صبح از خانهی قبلی ــ یا فعلی ــ آوردم و اینها را مینویسم.
چند وقت از آن روزهایی گذشته که بیخانمان بودم و سه ماه در خانهی الف عین در دوازده فروردین ماندم؟ الف آشنایی دور در دانشگاه بود که یک بار دیده بودمش و شبیه لحنی که همین نوشته دارد پیدا میکند آدمی بود خیلی متفاوت با من. از آنهایی که رفاقت و اینها برایشان مهم است و مسلک دارند. به معنای کلمه پناهم داده بود. سه ماه پیشش ماندم. بدون هیچ حرفی. بعضی وقتها از خودم بدم میآید که «جبران» نکردم. که معاشرت و دوستی را با او پی نگرفتم. که حداقل هر چند وقت یک بار زنگی نمیزنم احوالش را بپرسم و حتی همان چند باری که اتفاقی در خیابان دیدمش هم زود سروته گفتگو را هم آوردم و قول ارتباط دادیم و باز من پیاش را نگرفتم. اما واقعیتش این است که من همینم دیگر. همان جملهی سخیف همهی آدمهای زشت برای توجیه خودشان. من همینم دیگر. اما یک وقتهایی هم این جمله واقعیت دارد. توی یک چیزهایی واقعاً آدم همان است که بود. باید قبول کند همان میماند. یکوقتهایی هم این همان بودن و ماندن جالب میشود. نه در آن رفتارهای زشت. در یک جاهای شخصیتری که اصلاً به دیگران ربطی ندارد. در یک جاهایی که اخلاق نیست، شکل است. مثلاً وثتی در تنهایی خودت نشستهای و بعد یک لحظه میبینی چیزهایی درونت هستند که عوض نمیشود. یا شکلهایی به خودت میگیری که تکراری است. که تو است. چیزهایی مثل همین دراز کشیدن و نوشتن.
یک شب آنجا، در آن خانهی به زور پنجاه متری، تنها بودم و دراز کشیده بودم روی زمین، کنار آشپزخانه، در تاریکی بعد از غروب و چیزی مینوشتم. گذاشته بودم تاریکی بیشتر و بیشتر شود. همانطور درازکشیده مانده بودم و آن تاریکی بدرنگ و ترسناک توی اتاق بیشتر میشد. از آن تاریکیهایی که دوستشان ندارم بود اما کاری هم برای ایستادن جلویش نمیکردم. نمیدانم کلمهاش چیست. حال نداشتن نیست. جان نداشتن شاید نزدیکتر باشد. جان نداشتم بلند شوم بروم چراغ را روشن کنم. جان به معنای چیزی جز تن. جانم تحلیل رفته بود و زورش نمیرسید آن تن درازکشیده را بلند کند، دلیلی برای این کار نمیدید. آن شب در فیسبوک چیزی نوشتم که یادم نیست چه بود، فکر کنم ربطی داشت به هیولاهای درون. شاید اگر برگردم به نوشتهها تشخیصش بدهم اما این بار حالش را ندارم. یک چیزهایی هم هستند که عوض میشوند. چیزهایی درونیتر. امشب من جان دارم، اما حال نه.
جان ربط دارد به عشق. آن موقع عاشق نبودم. یادم نیست چند وقت پیش بود اما تقریباً مطمئنم قبل از الف بود. الف در خانهی مرودشت شروع شد و بعد خانهی سرباز. آن بیخانمانی قبلش بود. پس عاشق نبودم. یادم نیست چه بودم جز افسرده. افسرده را شک ندارم. شاید همان بود که جانم را مکیده بود. اما حالا ز هست. حالا جان دارم و عاشقم. گرچه کمی بیحال.
ده سالی گذشته و من این بار نه در افسردگی که در یک گرفتگی روزمره اینها را مینویسم. روز آخر بیست و سه سالگی «ز» است و فکر میکردم روز گشودهتری باشد. فکر میکردم امروز میبینمش. در خانهی جدید دوشنبه را میگذرانیم. با هم میخوابیم. با هم حرف میزنیم. با هم میگذرانیمش. خانه را افتتاح میکنیم به مناسبت تولدش. اینها خیالات بود. در واقعیت اما امروز ندیدمش.
اما گرفتگیام بخاطر فاصلهی فکرهایم و خیال نیست. از جای دیگری شروع شد. از دو روز پیش.
در این ده روز که زیاد هم را دیدیم و پیش هم بودیم عادت کردم به بودنش و حالا از دو روز پیش که نیست در شیبی نه چندان ملایم پایین رفتهام و رسیدهام به امروز که دوشنبه است. بدعنقی امروزم مال دو روز پیش است و حالا که روز دارد تمام میشود بدعنقی من هم کمتر شده. ده دقیقهی دیگر ساعت دوازده میشود و من ساعت که از دوازده گذشت برایش فال حافظ میگیرم و بعد میروم خانهی قبلی که بخوابم.
*
چند روز پیش بهش گفتم من سانتیمانتال هستم. گفت مثال بزن. گفتم مناسبتها. گفت همهی روزها مثل هماند. گفتم من توی سرم زندگی میکنم و آنجا روزها فرق پیدا میکنند با هم. در آن جهان همهاش دنبال بهانهای هستم برای عوض کردن سیر چیزها از معمول و همیشگی به خاص و منحصربهفرد. مناسبتها بهانه میدهند دستم. اما یک چیزی را نگفتم که اینجا میشود گفت. که جایی بیرون از سرم، جایی در همین واقعیت هم چیزی هست که فرق دارد. که شبیه نیست. بهش نگفتم که خودش فرق دارد. عامل ممیزه است. چیزی است که جهان را متفاوت میکند. نه فقط در سر من، این را رفتم و پرسوجو کردم که «به نظر شما هم این دختر چیزی عجیب دارد و دوستداشتنی است؟» و جواب گرفتم که «بله.»
امروز، حالا که ساعت از دوازده گذشته و در روز تولدش هستیم، میتوانم کمی واضحتر ببینم که هرچقدر هم که من سانتیمانتال باشم و هر چقدر که «مناسبت»ها ساختگی و روزها مثل هم، یک چیزهایی در جهان هست که آدمها و روزهایش را تغییر میدهد. یک آدمهایی هستند که وقتی وارد زندگیات میشوند بعد از مدتی به خودت میآیی و جملههای قدیمیات، من همینم دیگرهایت، از اثر میافتند و میبینی تو دیگر همان نیستی. آدم جدیدی هستی، آدم بهتری هستی، و وقتی این را میفهمی تازه درک میکنی که چقدر «جان» میتواند وصل باشد به کسی دیگر و چقدر کسی میتواند جان بدمد در یک زندگی و زیرورویش کند.
در خانهی جدید همانشکلی دراز کشیدهام اما خانهی جدید و این تغییر دیگر همان کیوان نیست. چیزی است نتیجهی این سه سال. چیزی است میان خیلی چیزهای دیگر که بابت همهشان، بابت همهی بهتر شدنهایی که برایم داشته، تولدش برایم مبارک میشود.
و اینها را شاید اولینبار است بیپرده مینویسم.
پ.ن: از مترو که رد میشدم جایی روی دیوار نوشته بود «مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید».
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر