لوح سفید. نیاز
به پایان جهان دارم برای شروع دوباره. شنبه کافی نیست. دیروز الف از بین راههایی
که برای بهتر شدن حال من پیشنهاد میداد یکیاش را هم گفت: «ریست کردن زندگی». من
دیروز میخواستم شنیده شوم و الف راههایی که به ذهنش میرسید را گفت. همانکاری
که من سالها پیش با خود او کرده بودم. خاله صدیقه میگفت «منع نکن سرت میاد.» و
من این روزها همان حالی را دارم که همین چند هفتهی پیش منعش میکردم، نخواستن
برای بودن. به آینده که فکر میکنم هیچ چیزی نمیبینم و خالیست. به یک سال بعد که
فکر میکنم و اینکه از این خانه بروم خانهای دیگر هیچ خانهای به ذهنم نمیرسد
که حالم را خوب کند. دلم نمیخواهد باشم و این جملهای است که همین یک ماه پیش سرش
زمین و زمان را به هم میدوختم تا گوینده را پشیمان کنم از گفتنش. خستهام. این را
دیروز به الف گفتم و گفت «حق داری.» من همین را میخواستم بشنوم. میخواهم یک نفر
بنشیند روبهرویم و ساعتها به من بگوید حق داری که خسته باشی. مثل تیشهای که
مدام و بیوقفه بخورد به یک سطح سنگی تا آخرش خراشش بدهد و آخرش حفرهای باز کند
داخلش و این دیوارهی ضخیم دورم که حاضر نیست بپذیرد «حق دارد خسته باشد» بشکند.
پوستهی محکمی بستهام دورم و در عین حال شکنندهام. درونم مدام در مرز فروریختن است. مرز فروریختن خیلی جای بدی است. از خود فروریختن هم شاید بدتر باشد. آن به مو رسیدن و نبریدن اضطراب همیشگی بریده شدن را در خودش دارد. فکر کن ایستادهای لبهی یک کوه یخ. نگاهت را به بالا میآوری و روبرویت هیچ است. دریای سرد. با پایین میآوری و سرت گیج میرود که هر لحظه ممکن است بیفتی. پشت سرت هم کوه دارد ترک میخورد. صدای خرچخرچ باز شدن یخها از هم را میشنوی ولی نه کوه جدا میشود نه تو میافتی نه دریا تمام میشود. نگاه است که مدام میچرخد و گوش است که مدام تیز میشود و دل است که مدام میریزد.
قرصها دارند کار نمیکنند یا کار دیگری میکنند. میدانم همین چند ماه پیش شوری در خودم داشتم که معنای زندگی بود. میدانم دوباره میتوانم امید داشته باشم به کار و دوست داشتن و دوستی و خیلی چیزهای دیگر. اما الان ندارم وقتی ندارمش این «دانستن» به هیچ دردی نمیخورد. این دانستن شبیه سراب است. سراب دیدن روی کوه یخ چیز عجیبی است.
سردردم شدیدتر از این است که بیشتر بنویسم.
پوستهی محکمی بستهام دورم و در عین حال شکنندهام. درونم مدام در مرز فروریختن است. مرز فروریختن خیلی جای بدی است. از خود فروریختن هم شاید بدتر باشد. آن به مو رسیدن و نبریدن اضطراب همیشگی بریده شدن را در خودش دارد. فکر کن ایستادهای لبهی یک کوه یخ. نگاهت را به بالا میآوری و روبرویت هیچ است. دریای سرد. با پایین میآوری و سرت گیج میرود که هر لحظه ممکن است بیفتی. پشت سرت هم کوه دارد ترک میخورد. صدای خرچخرچ باز شدن یخها از هم را میشنوی ولی نه کوه جدا میشود نه تو میافتی نه دریا تمام میشود. نگاه است که مدام میچرخد و گوش است که مدام تیز میشود و دل است که مدام میریزد.
قرصها دارند کار نمیکنند یا کار دیگری میکنند. میدانم همین چند ماه پیش شوری در خودم داشتم که معنای زندگی بود. میدانم دوباره میتوانم امید داشته باشم به کار و دوست داشتن و دوستی و خیلی چیزهای دیگر. اما الان ندارم وقتی ندارمش این «دانستن» به هیچ دردی نمیخورد. این دانستن شبیه سراب است. سراب دیدن روی کوه یخ چیز عجیبی است.
سردردم شدیدتر از این است که بیشتر بنویسم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر