۱۴۰۰ تیر ۱۲, شنبه

پاره‌های اسم - شاید ۱

خانم م. امروز توی چت وسط جمله‌اش گفت «کیوان» و جا خوردم. یک ساعت بعد اسمم را گوشه‌ی وبلاگ دیدم و دوباره دلم لرزید. اسمم که به خودم وصل می‌شود برایم عجیب است. دارم فکر می‌کنم چرا. چه چیزی عجیبش می‌کند؟
می‌گردم مثال نقض پیدا کنم و می‌بینم همیشه عجیب نیست. بعضی جاها و پیش بعضی آدم‌ها عجیب است. انگار اسمم را صدا زدن (یا نوشتن) از سوی بعضی آدم‌ها برایم نشانه‌ای از نوعی نزدیکی درونی است که دوست دارم با آن‌ها داشته باشم ولی (مثل خیلی چیزها برای خودم) بعید می‌دانمش و برای همین هم وقتی این نشانه را می‌بینم دلم تکان می‌خورد. نمی‌دانم این تکان خوردن نشانه‌ی ذوق است یا اثر دلگرمی یا حتی از آن طرف، دلشوره. اما چیزی در به کار بردن اسمم از سوی این آدم‌ها هست که اولین بارهایش را عجیب می‌کند. و خب راستش من عجیب را دوست دارم. عجیب و جالب.
-
بچه که بودم فکر می‌کردم اسمم خیلی نادر است. برای همین هم وقتی سوم دبستان با یک کیوان دیگر همکلاسی شدم کینه‌اش را به دل گرفتم. هنوز هم همان در دلم است. بیچاره. این اواخر که هم‌اسمم متجاوز سریالی از آب درآمد ولی کمتر از چیزی که فکر می‌کردم به هم ریختم. در واقع اصلاً به هم نریختم. انگار آن‌قدر مطمئن بودم این اسم مال او نبوده و نیست که نگران لکه‌دار شدنش هم نبودم دیگر.
از این‌ها باید نتیجه بگرم که اسمم را دوست دارم (شاید میان چیزهایی که هیچ نقشی در آن نداشته‌ام دوست داشتن اسمم نوعی دوست داشتن نام‌گذاران به حساب بیاید - کاش این‌ها را می‌شد پانویس کرد، پرانتز برایشان درست نیست.) اسمم را دوست دارم اما نمی‌دانم این دوست داشتن بخاطر کم بودن شمار هم‌نام‌ها است و کمک به «متمایز» شدن، یا بخاطر آوایش، یا بخاطر عادت، یا بخاطر روایتی که مطمئن نیستم درست یادم مانده اما در ذهنم این‌طور ثبت شده که مامان در مدرسه از پسری به اسم کیوان خوشش می‌آمده (یا پسر جالبی بوده فقط) و این اسم را برای همین روی من گذاشته. شاید هم صرفاً چون خودشیفته‌ام و خودم را به این اسم می‌شناسم. 
دلیلش هر چه باشد دلم می‌خواست اسمم دالی باشد که فقط به یک مدلول برگردد: به من. 
وقتی حدس می‌زنم تعداد مدلول‌های این دال در ذهن آدم‌های اطرافم کمتر شده و اشاره‌اش به من (فقط به من) پررنگ‌تر، خوشحال‌تر می‌شوم. شاید همین است که از دیدن و شنیدن اسمم در نوشته‌ها و زبان‌شان دلم می‌لرزد. چون تأییدی است بر این که کیوان به من وصل است.

پ.ن: کاش باور داشتم که باید این خودشیفتگی را درمان کنم. اما متأسفانه احساس می‌کنم بخش لازمی از شخصیتم است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر