وقتی میگویم توی دبیرستان هیچوقت به دختری شماره که هیچ، حتی پیشنهادی هم ندادم یک عده باورشان نمیشود. شروع اولین رابطهام هم همینطور بیکلام و بیمرز بود و مثل لغزشی از یک وضعیت به وضعیتی دیگر اتفاق افتاد. وقتی هم دوستدخترم نیازش به شنیدن خواستم به رابطه و داشتن نقطهای محکم در شروع رابطه را جستهگریخته به من منتقل کرد، نهایت تلاشم رسید به نقطهای که توی پرایدش، توی بغلم، زیر رگبار تابستانی، بهش گفتم: «میدانی، نه؟»
الان وضع بهتر نشده. اگر هم توی این چند سال و رابطههای بعدش پیشنهادی واقعا داده باشم، بعد از آن بوده که مطمئن بودم قبلا جوابش را شنیدهام (حتی اگر جوابش نه بوده باشد). تعداد رابطههایی که با بوسهی ناگهانی شروع کردهام از تعداد کل پیشنهادهای عمرم بیشتر است و هنوز هم در بر همان لولا میچرخد. فرقی نمیکند از طرف مقابلم چه چیزی بخواهم (بدنش یا روحش یا زمانش یا خندهاش یا صدایش) به مرحلهی اعلام درخواست که میرسد زبانم سنگ میشود.
فکر نمیکنم ترسم از نه شنیدن باشد. حداقل همهی ترسم این نیست. شاید ترسم از نشان دادن این باشد که من، این موجودی که میشناسند، چیزی میخواهد که تنها دست آنها است. چیزی که دیگری، که او، باید به من بدهد و غیر از آن هیچ راهی برای بدست آوردنش ندارم. خواستنم انگار نوعی ضعف باشد. انگار تاکیدی باشد بر یک جای خالی درون خودم. احساس میکنم با لو دادن اینها ضعیف جلوه میکنم. حسم منطق ندارد. مهم نیست که همهی آدمهای دیگر این کار را بکنند و من این فکر را راجع به هیچکدامشان نمیکنم. حتی مهم نیست که شور و عشق و خواستن در نظرم مهمترین بخش آدم بودن است، وقتی به خودم میرسد بیماریهایم بیمنطق میشوند و مانعهای جلویم زیادی قوی.
پ.ن: شاید هم پیشنهاد ندادن برای این است که آنهایی که به حد پیشنهاد میرسند را نمیخواهم از دست بدهم (تصورشان را، خواستنشان را، خودشان را) و برای همین نگهش میدارم توی خودم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر