عاشق بازیکردن
بودم. میگویم بازی کردن ولی صادقانهترش احتمالا بازی دادن است. انتخاب واژه و
نگاه و مکث ثانیهها برای رسیدن به آنچه خودم میخواهم. بازی را خوب بلد بودم. کم
نبود زمانهایی که فقط پیش میرفتم تا ببینم به آنچه میخواهم میرسم یا نه. میرسیدم.
آن بار ولی گفتم: «با تو بازی نمیکنم.»
نمیدانم چرا.
احتمالا تلاشی بود برای جذاب به نظر رسیدن. برای جلب توجه. برای دل بردن. یعنی
خودش یک بازی. ولی سر حرفم ماندم. بازی نکردم. صادق شدم و صادق بودم و او هم صادق
بود. فکر کنم همین شد که عاشق هم شدیم. از خلال کلمات.
خودمان هم فهمیده
بودیم که صداقت تبدیلش کرده به چیزی عجیب. تکیهام بود. دوست داشتم تکیهاش باشم.
مثل همهی زوجهای دیگر تویـخودـریختنیهای خودمان را هم داشتیم. دلخوریها و
ناراحتیها و چیزهایی که نگه میداشتیم فقط برای خودمان. شاید همانها بود که آخر
سر کارمان را ساخت. شاید هم نه.
چقدر صادق بودیم؟
نمیدانم. فکر میکردم صادقم. یک فرض دیگر هم هست. این که نادانسته بازیای را
شروع کرده بودم که تویش برای رسیدن به هدف باید صادق میبودم. اگر این چنین بوده
صداقتم حقیقت داشته یا نقشی بوده مثل بقیهی نقشها؟ مثل همهی آن مکثها و واژهها
و نگاهها؟ نمیدانم.
هبوط. اولین بار
این کلمه را در یک مجلهی سینمایی دیدم. نام یک فیلم بود. معنیاش را نمیدانستم.
حالا برای تعریف خودم استفادهاش میکنم. من یک جایی قرار گرفتهام بین هبوط و
سقوط. معلقتر از آنم که حرکتم سقوط باشد و گندمنخوردهتر از آن که هبوط. یک جایی
بین این دو شناورم. کسی که میخواست خدا باشد و برای همین نه گندم چشید و نه آتش
دزدید ولی باز هم بیرون افتاد. احتمالا به فراموشی.
دوست دارم دوباره
صادق باشم اما نمیتوانم. حتی با او هم دیگر نمیتوانم بیپرده صادق باشم. جهان بینمان
پردهای کشید که مخملش سنگینتر از قدرت حالای دستان من است. شاید اگر کنارم بود،
شاید اگر دور نمیشدیم، شاید اگر مطمئن بودم که او هم صادق است و بوده. اطمینان که
برود انگار همهچیز رفته است. من اطمینانم را به او ـ دلم نمیخواهد این جمله را
تمام کنم.
دوست دارم دوباره
صادق باشم و دیگری پاسخگوی این دوست داشتن من نیست. باورم به دیگریها، به تحمل
صداقت، به پذیرش منِ صادق، ترک خورده. تقصیر دیگریها نیست. دلیلش این است که من
حتی میترسم با خودم هم صادق باشم؛ که نکند نتوانم بپذیرمم. که نکند صداقت نشانم
دهد که نه چیزی هستم که میخواهم و نه چیزی بودهام که فکر میکنم. مدتها است
بهانه میآوردم که وقت ندارم وگرنه باید بنشینم و چند ساعتی به خودم فکر کنم.
بنشینم و خودم را بسنجم و زندگیام را دوباره بگیرم دستم. ولی وقت نداشتن بهانه
است. اصلا همین که کاری میکنم که در زندگیام وقت نداشتهام هم بهانه است. این را
تقریبا مطمئنم. چیزی که مطمئن نیستم دلیلش است. نمیدانم از ترس است، از نادانی
است، از ناتوانی است، یا خیلی سادهتر از اینها از بیحوصلگی و تنبلی. به هر حال
دارم روزانه جلو میروم و زندگیام را احتمالا تباه میکنم و باز هنوز آنقدر حضور
پررنگ دارم که فکر کنم خبری است. اگر اطرافم پرتر بود از آدمهایی که یادم میآوردند
چقدر کاهل و منفعلم شاید تاثیری داشت.
ته ندارد. ادامه
بخواهم بدهم تا ابد این سنگ را باید بنویسم و احتمالا تکراری میشوم و من از تصویر
ناخوشایندم در ذهن دیگری بیش از هر چیز دیگر فراریام.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر