۱. چند روزی است آدمهایی میبینم بسیار شبیه
او. دیروز توی کافهای منتظر بودم یک قرار کاری شروع شود و دختری آمد تو که انگار خودش
بود. شاید صورتشان خیلی شباهتی نداشت ولی بدن و حالت و نشستن و راه رفتن و موها خودش
بود. پشت به من نشست و من برای چندمین بار در آن چند روز یکه خوردم که مگر فکر نمیکردم
درونم تمام شده؟ کمکم دارم میپذیرم که هرگز تمام نمیشود. باید با بودنش درونم کنار
بیایم. او هم شده است بخشی از وجود من که حضور یا فقدان بیرونیاش بر حضور درونِ مناش
تاثیری ندارد.
۲. تسلیم شدهام. تسلیم
زیبایی زن. شاید زیبایی نباشد کلمهاش، شاید جذابیت. شاید رمز. شاید سحر. نمیدانم.
میدانم که تسلیم شدهام. در خیابان تسلیم چشمهایشان میشوم. تسلیم راه رفتنشان.
تسلیم آرزوی آغوششان. تسلیم لبخندی که به فکر گذشته از سرشان میزنند. بدترینش آن
جا است که دارم نزدیک میشوم به تسلیم شدن در برابر خواستن آنهایی که گذر کرده بودم
و گذرانده بودم از خودم. کلمهاش را پیدا کردم: تسلیم کشف کردنشانام و انگار همیشه
چیزی برای کشف کردن دارند، تا پیش از دست زدن
به اکتشاف حداقل.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر