بیرون برف میآید. من نشستهام پشت میز ناهارخوری خانهی والدین و فکر میکنم چه پستی میشود نوشت؟ حال مامان بهتر است. بابا فردا باید برود آنژیو (برویم) تا اتفاقی که خبرش را نداریم نیافتد. من نشستهام اینجا اینها را تایپ میکنم و توی گوشم نبض میزند. یک چیزی مثل گرفتگی یا فشار خون بالا. یک چیزی شبیه همان حسی که بابا وقتی فشارش بالا بود گفت تجربه میکند. من هم چند هفتهایست که همین را تجربه میکنم. یادم رفته بود. حالا یادم آمد. به آ گفته بودم. گفته بود چیزی نیست. فشار عصبی است. فشار عصبی این روزها واقعاً چیزی نیست. قابل درک است. قابل انتظار است. قابل چشمپوشی است. هر چند همهمان مدام میگوییم مراقب خودت باش و نگذار از پا بیافتی.
نوتیفیکیشنهای اینستا میآید و از هر درخواست دنبال شدنی ناراحت میشوم. یک چیزی عوض شده. قبلاً خوشحال میشدم (صادقانهاش اینکه از درخواست دخترها یا آدمهایی که میشناختم، اما حالا آنها هم برایم زجرآورند). من جای امنتری ایستادهام یا تحملم کمتر شده است؟ به قول ز میخواهم سروصدای زندگیام کمتر باشد. ز نقطهی روشن است. واقعاً دوستش دارم. این برای خودم هم جالب است. کنارش خوش میگذرد. تنهایمان با هم عجیب میخوانند و فکرهایمان هم یا تضاد ندارند یا اگر دارند خوب بلدیم تضادهایشان را نرم کنیم و بدون عذاب دادن به خودمان، بدون فشار آوردن به خودمان برای اینکه کس دیگری جز واقعیت اصلیمان باشیم، بتوانیم کنار هم بمانیم. چرا اینقدر به هم میخوریم؟ فرومون است؟ سن است؟ چیست؟ لازم نیست همهچیز را بدانم.
تحملم خیلی کم است. همین حالا. این روزها را نمیگویم. یادم نیست. اما همین حالا خیلی بدعنقم. بابا که چیزی میگوید گوشم سوت میکشد. تقصیر او نیست. تقصیر خودم است. ولی راهش را بلد نیستم. این یک ماه (یا بیشتر) که زیاد اینجا آمدهام انگار زندگی داشتن برای خودم را فراموش کردهام. دلم میخواست خانه بگیرم که کامل مستقل شوم، که از این حجم توجه به حضور دیگری در زندگیام کمی (با تقلب البته) کم کنم. انگار هم دنیا و هم مغزم با هم تصمیم گرفتند مثل یک مکانیزم دفاعی روانی برعکسش را با تمام قدرت عملی کنند. مدام برگردم خانهی والدین و کموبیش آنجا زندگی کنم. حالا باید برگردم به زندگی. فردا که آنژیو تمام شود باید خودم را هم جمع کنم.
ده دقیقه گذشت و هیچ چیزی ننوشتم. حواسم پرت اینستا شد. پاکش کنم. هر بار لازم شد پستی بگذارم دوباره بریزم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر