ساعت ۱۲:۵۹ است. حالا شد یک. چند ساعت پیش بقیه نوشته بودند رعدی و برقی زد که همه را ترسانده و من نمیدانم اینجا نزد یا من نشنیدم. هر کدام که بود حالا چند ساعتی گذشته. آنهایی که شنیده بودند هم دارند به وضعیت من نزدیک میشوند. یا شاید برعکس. من حالا احتمالاً بیشتر از آنها به صدایش فکر میکنم. به چیزهایی که از دستم میروند.
ــــــ
ساعت ۱:۰۱ است. حالا شد دو. صدای عجیبی توی کوچه آمد. صدای درست کار نکردن بلندگوی یک ماشین. آن صداهای بمی که توی گوش میپیچد و انگار میکوبد به خود پرده. کوبیدن نه، وزیدن. وزیدن شبیه توفان.
ــــــ
امشب با کسی که اولش نمیدانستم کیست حرف زدم و این ندانستن جور عجیبی خوب بود. امیدوارم حالا که میدانم هم آن جورِ عجیبِ خوب بماند.
ــــــ
این نوشته تا اینجا نوشته شده بود. ناتمام بود. حالا که دوباره میخوانمش کامل است. همین را میفرستم. یک هفته بعد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر