۱۴۰۰ مرداد ۱۰, یکشنبه

سیاه‌چاله

 ۱. سیاه‌چاله تعریف زمان را دچار اختلال می‌کند. این را چند روز پیش در جستاری خواندم. نوشته بود تعریف اینیشتینی از زمان حفره‌هایی در خودش دارد بزرگ و تاریک: سیاه‌چاله‌ها. آن‌ها دروازه‌هایی‌اند به پایان زمان: به ناکِی.¹

۲. دو را ننوشته بودم که آ پیام داد. از دلتنگی گفت. دلتنگی به معنایی فراتر از تصور من. به معنایی که باید واژه را برایش آشنایی‌زدایی کنم. این نوشته را نگه می‌دارم تا بعد. نوشتن از هر سیاه‌چاله‌ای الان بی‌معنی است. فکر نمی‌کردم دلتنگی‌ای که برای من نباشد هم بتواند این‌قدر دلم را مچاله کند. هم‌دلی پس چنین چیزی است.

۳. سیاه‌چاله گرانش است. گرانش محض. مکش. بلعیدن. عکسی در اینترنت می‌چرخید که تویش نوشته بود دوست داشتن از حدی که بگذرد حتی وقتی کنارش هستی هم دلتنگش هستی، کسی زیر این عکس نوشته بود در این موارد فقط یک راه وجود دارد: بلع. و من فکر کرده بودم چقدر درست. چقدر شده که بخواهم معشوق را از شدت فشار در آغوش وارد تنم کنم. چقدر شده که دوست داشتنم ــ ولعم برای با او بودن یا او را داشتن ــ حتی در کنارش هم آرام نگیرد و آن وقت‌ها، اگر می‌توانستم، می‌بلعیدمش. بدون هیچ بار جنسی‌ای او را باید می‌بردم در درون خودم. باید می‌رساندمش به آنجایی که حس مستقر است. توی دل. آن‌جا که «حس» را حس می‌کنم. ببلعمش به آن‌جا تا او و حسم یکی شوند.

۴. سیاه‌چاله اما جور دیگری می‌بلعد. بی‌احساس. بی‌تفاوت. 

۵. اصلاً قرار بود برای آ درباره‌ی سیاه‌چاله بنویسم و چون فکر کرده بودم در پیام‌های آن‌ور جا نمی‌شود آوردمش اینجا. اما بین ۱ و ۲ خودش پیام داد و من فکر می‌کنم حرف‌هایی که می‌خواستم بزنم، درباره‌ی سیاه‌چاله و درباره‌ی فضای تهی توی دل، بی‌موقع است. نگهش داشتم تا زمانی که تنبلی‌ام برود و دوباره برگردم. حالا در فاصله‌ی دو دقیقه تا یک قرار آنلاین آمده‌ام که تندتند چیزی بنویسم.

۶. سیاه‌چاله‌ای که در آن یادداشت ازش حرف زده بودم همان جای «حس» بود. می‌شود «خالی» جای چیزی باشد؟ 

۷. این فکر کنم چهارمین یا پنجمین باری است که برمی‌گردم به این پیش‌نویس، تصمیم گرفته‌ام آخرینش باشد. امشب سیاه‌چاله را تمام کنم. 
آمده‌ام خانه‌ی والدین. مامان و بابا. مثل همان چیزی که قبل‌تر هم نوشته بودم باز بیشتر وقت را پشت میز، پشت لپ‌تاپ، مشغول نگاه کردن به چیزی غیر از آن‌ها گذراندم. برای ویدئوی آلمان اما باید عکس جمع می‌کردم. همه‌ی آلبوم‌ها را درآوردم. نشستم به انتخاب کردن از بین عکس‌ها. انتخاب سرسری برای شروع کار. اما تاریخ کودکی من (و پیشاــ‌من) از جلوی چشمم می‌گذشت. مامان که در بچگی‌ها نمی‌فهمیدم چقدر زیبا بوده و حالا می‌فهمم. بابا که سرحال بوده و مغرور. من که می‌خندیدم. واقعاً می‌خندیدم. الان که این‌ها را می‌نویسم می‌توانم بغض کنم. برای چی؟ برای کودکی از دست رفته؟ نه. فکر نمی‌کنم دلیلش آن باشد. فکر می‌کنم بغضم، این دل‌آشوبه‌ام، برای از دست رفتن چیزی است که همین حالا از آن گذشته مانده. تمام شدنش. آب رفتنش. محو شدنش. محو شدن‌شان، اگر بخواهم درست‌تر بگویم. چند شب پیش خواب دیدم ــ و من توی خواب است که چیزها را واقعاً حس می‌کنم ــ که مرگ. جمله‌ی کاملش همین است: خواب دیدم که مرگ. تجربه‌ی از دست دادن را آنجا توی خواب حس کردم. تصویر مامان را که محو می‌شد و جای خالی‌اش می‌ماند حس کردم. شبیه عکسی که یک نفر را از توی پاک کنی و خط‌هایی محو محیط قبلی حضور او را نشان دهد. آن جای خالی سنگین. آن سیاه‌چاله که دل را خالی می‌کند.
آلبوم‌ها را که می‌گشتم رسیدم به یک آلبوم از بچگی‌های بابا و بچگی‌های مامان. از خانواده‌ی آن‌ها. و غمناک برایم همین است. آن چیزی که دلم را خالی می‌کند همین است. که آلبوم ما هم برای کسی بی‌خاطره خواهد شد. تاریخ صرف. دیدن عکس‌های آدم‌هایی که نیستند، وقتی تو بودنشان را، حس‌شان را، تجربه نکرده باشی صرفاً مطالعه‌ای تاریخی است. اما دیدن عکس‌های آلبوم ما برای من دیدن همه‌ی آن چیزهایی است که توی عکس‌ها نیست، نمی‌تواند باشد. و همین است که من را غمگین می‌کند. همه‌ی چیزهایی که ثبت نشده است. همه‌ی چیزهایی که نمی‌ماند. همه‌ی چیزهایی که دیگر حتی خاطره‌شان هم نیست که به آن چنگ بزنیم، که امیدی به تکرارشان داشته باشیم. 

۸. سیاه‌چاله زمان را در خودش فرو می‌برد. حافظه در سیاه‌چاله به انتها می‌رسد. خاطره در سیاه‌چاله دفن می‌شود. تمام شدن یعنی همین.

۹. پایان هوش مصنوعی اسپیلبرگ همه‌ی چیزهایی است که من می‌خواهم بگویم و نمی‌توانم. آنجا که دیوید بعد از پایان تاریخ دوباره می‌تواند برگردد به خاطره‌ای که با مادرش داشته. دوباره زیستن آن حس از دست رفته. بغضم را این می‌ترکاند.

۱۰. سیاه‌چاله چیز دیگری بود. چیز دیگری شد. همه‌اش اما به یک چیز برمی‌گردد: خالی.

1. Nowhen

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر