۱۴۰۰ تیر ۱۲, شنبه

پاره‌های اسم - شاید ۱

خانم م. امروز توی چت وسط جمله‌اش گفت «کیوان» و جا خوردم. یک ساعت بعد اسمم را گوشه‌ی وبلاگ دیدم و دوباره دلم لرزید. اسمم که به خودم وصل می‌شود برایم عجیب است. دارم فکر می‌کنم چرا. چه چیزی عجیبش می‌کند؟
می‌گردم مثال نقض پیدا کنم و می‌بینم همیشه عجیب نیست. بعضی جاها و پیش بعضی آدم‌ها عجیب است. انگار اسمم را صدا زدن (یا نوشتن) از سوی بعضی آدم‌ها برایم نشانه‌ای از نوعی نزدیکی درونی است که دوست دارم با آن‌ها داشته باشم ولی (مثل خیلی چیزها برای خودم) بعید می‌دانمش و برای همین هم وقتی این نشانه را می‌بینم دلم تکان می‌خورد. نمی‌دانم این تکان خوردن نشانه‌ی ذوق است یا اثر دلگرمی یا حتی از آن طرف، دلشوره. اما چیزی در به کار بردن اسمم از سوی این آدم‌ها هست که اولین بارهایش را عجیب می‌کند. و خب راستش من عجیب را دوست دارم. عجیب و جالب.
-
بچه که بودم فکر می‌کردم اسمم خیلی نادر است. برای همین هم وقتی سوم دبستان با یک کیوان دیگر همکلاسی شدم کینه‌اش را به دل گرفتم. هنوز هم همان در دلم است. بیچاره. این اواخر که هم‌اسمم متجاوز سریالی از آب درآمد ولی کمتر از چیزی که فکر می‌کردم به هم ریختم. در واقع اصلاً به هم نریختم. انگار آن‌قدر مطمئن بودم این اسم مال او نبوده و نیست که نگران لکه‌دار شدنش هم نبودم دیگر.
از این‌ها باید نتیجه بگرم که اسمم را دوست دارم (شاید میان چیزهایی که هیچ نقشی در آن نداشته‌ام دوست داشتن اسمم نوعی دوست داشتن نام‌گذاران به حساب بیاید - کاش این‌ها را می‌شد پانویس کرد، پرانتز برایشان درست نیست.) اسمم را دوست دارم اما نمی‌دانم این دوست داشتن بخاطر کم بودن شمار هم‌نام‌ها است و کمک به «متمایز» شدن، یا بخاطر آوایش، یا بخاطر عادت، یا بخاطر روایتی که مطمئن نیستم درست یادم مانده اما در ذهنم این‌طور ثبت شده که مامان در مدرسه از پسری به اسم کیوان خوشش می‌آمده (یا پسر جالبی بوده فقط) و این اسم را برای همین روی من گذاشته. شاید هم صرفاً چون خودشیفته‌ام و خودم را به این اسم می‌شناسم. 
دلیلش هر چه باشد دلم می‌خواست اسمم دالی باشد که فقط به یک مدلول برگردد: به من. 
وقتی حدس می‌زنم تعداد مدلول‌های این دال در ذهن آدم‌های اطرافم کمتر شده و اشاره‌اش به من (فقط به من) پررنگ‌تر، خوشحال‌تر می‌شوم. شاید همین است که از دیدن و شنیدن اسمم در نوشته‌ها و زبان‌شان دلم می‌لرزد. چون تأییدی است بر این که کیوان به من وصل است.

پ.ن: کاش باور داشتم که باید این خودشیفتگی را درمان کنم. اما متأسفانه احساس می‌کنم بخش لازمی از شخصیتم است.

۱۴۰۰ تیر ۱۰, پنجشنبه

درباره‌ی اصول

به آ. گفتم درباره‌ی رابطه‌ی عجیبم با اصول برایش می‌نویسم. بعد تصمیم گرفتم بیارمش اینجا.

به قبل که فکر می‌کنم، به قدیمی‌ترین‌ها، یک اصل به ذهنم می‌رسد. فکر کنم از دامبلدور به ارثش بردم. این‌که کسی را نکشم. نوجوان که بودم ــ همان موقعی که داشتم برای اولین‌بار عشق را تجربه می‌کردم و چیزی «ارزشمند» در جهان پیدا کرده بودم ــ تکلیفم با خودم مشخص بود که می‌توانم برای ارزش‌هایم بمیرم ولی نباید کسی را بکشم.

اصل خوبی به نظر می‌رسید فقط یک جای کار ایراد داشت: من کودکی‌ام با فیلم‌های اکشن گذشته بود. رؤیاپردازی‌های قبل خوابم با تیر و تفنگ می‌گذشتند. حالا مجبور بودم قبل از خواب تفنگ‌هایی اختراع کنم که نمی‌کشند، بی‌هوش می‌کنند و فلج، البته موقتی. فانتزی‌های قدرت‌طلبانه‌ام امکان ارضای کامل پیدا نمی‌کردند چون ــ واقعاً و نه فقط از سر حفظ ظاهر ــ دیگر نمی‌خواستم دشمنانم بمیرند. باید اعتراف کنم جهان قبلش ساده‌تر بود و خیال‌پردازی درونش راحت‌تر. دشمنانت می‌مردند و هیچ نیازی نبود به این فکر کنی حالا که قدرت مال من شده با این‌ها چه کار کنم. حتی خود دشمن بودنشان هم پیچیده شده بود. نکشتن یعنی یک جور ارزش قائل شدن و ارزش که قائل می‌شوی کم‌کم شروع می‌کنی به درک کردن. شاید همین شد که یکی در میان خیال‌های قبل خوابم از تفنگ خالی شدند. در آن یکی‌های میان تفنگ،  قدرت‌های دیگری داشتم مثل جابه‌جایی، نامرئی شدن، ذهن خواندن، و در نهایت قادر مطلق بودن. در این رؤیاها دشمنانم جور دیگری شکست می‌خوردند. چون قادر مطلق بودم آن‌ها هیچ شانسی نداشتند ولی من به این پیروزی ساده راضی نبودم. درست است که می‌توانستم با یک بشکن آن‌ها را خلع سلاح کنم اما این کار را نمی‌کردم. به جایش از فاصله نگاه‌شان می‌کردم، تنها گیرشان می‌آوردم و در یک اتاق جلویشان ظاهر می‌شدم. نشان‌شان می‌دادم که چه قدرتی دارم، چه قدرتی ندارند و گاهی بحث‌های منطقی می‌کردیم تا قانع‌شان کنم روش‌شان را عوض کنند. به اینجای رؤیاپردازی که می‌رسیدم همه چیز گیر می‌کرد. اگر روش‌شان را عوض کنند قصه چطور ادامه پیدا می‌کند؟ اگر نکنند باید چه کارشان کنم؟

اصول گاهی وقت‌ها برای من این شکلی است. در واقعیت زندگی‌ام هیچ حضوری ندارد اما ذهنم را بیچاره‌ی خودش می‌کند. گاهی هم چیزی است متفاوت.

دومی که یادم می‌آید دروغ نگفتن بود. سر کلاس‌های آدمی که بسیار توانمند بود و بسیار داننده، قاعده‌ای گذاشته شد بر این‌که در زندگی دروغ نگوییم. همه چیز این قاعده را می‌پسندیدم. روی کاغذ راست‌گویی بهترین کار است. صداقت همیشه از ارزشمندترین چیزها بوده برایم. نه فقط روی کاغذ، بلکه به دلایل کاملاً عملی و این‌جهانی برایم ارزشمند بوده ــ و هست. در آن کلاس قاعده را پذیرفتم و شروع کردم به دروغ «نگفتن». در زندگی چقدر دروغ می‌گویم؟ باید اعتراف کنم که دروغ‌های سفید زیاد. چون نافم را با افراط و تفریط بریده‌اند در مسائل مهم و بزرگ معمولاً، سر لج هم که شده نمی‌گویم ولی در جزئیات ریز، بخصوص آن‌هایی که فکر می‌کنم جلوی ناراحتی را می‌گیرد یا من را از مخمصه‌ای کوچک نجات می‌دهد دروغ می‌گویم. یادم نمی‌آید چه مدت آن قاعده را رعایت کردم اما هر مدتی که بود هیچ دروغی نگفتم. سفید و سیاه و خاکستری. اما یک جایی قاعده را گذاشتم کنار. چرا؟ شاید چون آدم نکشتن چیز روزمره‌ای نیست و وفاداری به آن راحت‌تر از دروغ نگفتنی که هر لحظه باید حواست جمعش باشد. شاید هم چون باوری درونی‌تر داشتم که صداقت را متفاوت از هرگز دروغ نگفتن می‌دیدم. شاید هم چون آن دروغ‌های ریز و درشت در رسیدنم به خواسته‌هایم، در همراه کردن دیگران با خواسته‌هایم، ابزار خیلی کارآمدی بودند و حوصله‌ی انرژی بیشتر برای استفاده از جایگزین را نداشتم. احتمالاً دلیلش ترکیبی از این‌هاست و چیزهای دیگری که نمی‌دانم.

بعضی اصول بیرونی برایم این‌شکلی‌اند. در ذهنم و در جهان‌بینی‌ام ارزشمندند و آن‌هایی را که رعایت‌شان می‌کنند تحسین می‌کنم اما با توانایی بالایی در توجیه، خودم ازشان پیروی نمی‌کنم.

این‌ها که گفتم جدا از اصولی هستند که دیگران دارند و در جهان من نه اصل است و نه ارزش. تعداد این‌ها زیاد است. خیلی زیاد. خیلی از اصول اخلاقی و اجتماعی و عرف‌های فرهنگی را نمی‌فهمم. خیلی‌هایشان برایم احمقانه است و خیلی‌هایشان حتی برایم ضدارزش. اما همین‌ها بندهایی به دست و پا و رفتارم می‌بندند که نتیجه‌اش دیوانه‌کننده است.

اصول دیگران برایشان فقط اصول خودشان نیست، شاخصی‌ست برای اندازه‌گیری ارزش ما در چشم آن‌ها. من هم که ــ بدبختانه ــ ارزشم را از تصویرم پیش دیگران می‌گیرم. پس می‌افتم در دایره‌ی مسخره‌ای که چون نمی‌خواهم تصویر بدی داشته باشم ــ یا تصور بدی ایجاد کنم ــ ناباوری‌ام به اصول را پنهان می‌کنم و از آن طرف چون باورشان ندارم تمام وجودم له‌له می‌زند برای به زیر کشیدن‌شان و زندگی کردن آن‌جوری که خودم می‌خواهم. 
نتیجه می‌شود دو شکل از زندگی دوگانه. شکل اول دوگانه‌ای بین زندگی ذهنی و بیرونی. شکل دوم دوگانه‌ای از زندگی با نزدیک‌ترین‌ها و تصویر زندگی جلوی دورترها. این آشفتگی اصلی این مدتم است. شاید سخت‌ترین کاری که می‌خواهم بکنم. ساختن تصویری پذیرفتنی از خودم بدون اصول دیگران، با اصول خودم. 

خودم را تافته‌ی جدابافته می‌دانم؟ صادق باشم البته. همه همین‌طورند. (همه‌ی تافته‌های جدابافته هم بخواهند از اصول سر باز بزنند جهان آشوب می‌شود، این‌ها را می‌دانم.) اما مسئله فقط این نیست. مسئله این است که فکر می‌کنم اصولی «بنیادین» وجود دارد. چیزهایی مثل همان صداقت. چیزهایی مثل نکشتن. چیزهایی مثل درک کردن. چندتایی اصل انگشت‌شمار که اگر رعایت‌شان کنی همه‌ی اصل‌های دیگر را می‌توانی بشکنی، چون آن‌ها بیشترشان پوسته‌هایی هستند برای همین هسته‌ها. انگار که همه‌ی اصل‌های دیگر بهانه‌هایی باشند برای سر پا نگه داشتن این اصول در جزئیات زندگی. نسخه‌هایی خُردتر و سفارشی‌سازی‌شده برای موقعیت‌های خاص. اما «اصل» همین چندتاست. 

وقت‌هایی که این چندتا را ناآگاهانه یا از سر ضعف می‌شکنم بیشتر از همیشه از خودم بدم می‌آید. اما هیچ‌وقت این اتفاق باعث نشده فکر کنم اصل‌هایم را اشتباه انتخاب کرده‌ام. در این قسمت خیالم راحت است و حسابم با خودم صاف. 



۱۴۰۰ خرداد ۲۸, جمعه

می‌دانم پشیمان خواهم شد

 باباجون پدربزرگم بود. پدر مادرم. باباجون که حالش بد شده بود، آن چند سالی که رو به سرازیری بود و می‌دانستیم چیزی شروع شده که جلوی پایانش را نمی‌شود گرفت، هنوز تنها زندگی می‌کرد. من دانشجو بودم. سال‌های اول دانشگاه. خانه‌اش امیرآباد بود. به نسبت نزدیک دانشگاه. من اما کم سر می‌زدم. گاهی سر می‌زدم و صدایش را ضبط می‌کردم. صدایش را ضبط می‌کردم چون می‌دانستم که بزودی از دستش خواهم داد. اما این دانستن تأثیری در بیشتر سر زدنم نداشت. عذاب‌وجدان را حس نمی‌کردم، اما فکر می‌کردم باید داشته باشم. این بی‌حسی لعنتی که هنوز و همیشه هست، آن‌موقع هم بود و می‌گفت او را از دست می‌دهی و بعد به این آینده‌ی حتمی نگاه می‌کرد و هیچ احساسی از «از دست دادن» بهش دست نمی‌داد. احساس می‌کرد که حق با همین «سختم است به او سر بزنم» و «وقتی می‌روم پیشش حوصله‌ام سر می‌رود» است.
مامان و بابا سن‌شان رسیده به آنجایی که نمی‌توانم به مرگشان فکر نکنم. بیماری مامان هم این فکر را پرررنگ‌تر کرده. قلب بابا هم. هر بار می‌آیم اینجا و می‌نشینم پشت این میز و ادای کار کردن در می‌آوردم، هر بار که وقتم را با کیفیت با آن‌ها نمی‌گذرانم احساس می‌کنم روزی می‌رسد که پشیمان شوم. که حسرت این لحظه‌ها را بخورم. الان هم بغض کرده‌ام که این‌ها را می‌نویسم. اما واقعیتش این است که این بغض باعث نمی‌شود بلند شوم و بروم بنشینم کنارشان، بگویم بیایید با هم حرف بزنیم. من بلد نیستم. با دوستانم بلد نیستم و با خانواده‌ام بلد نیستم. تنها با معشوق بلدم. آن هم به زمان. 
الف از این می‌گفت که بعد از مرگ پدرش حسرتش این بود که همه‌ی دغدغه‌اش رسیدگی‌های پزشکی بوده به جای پرداختن به رابطه‌ای که می‌توانست با او داشته باشد. می‌فهممش. سرم را می‌آورم بالا و مامان را نگاه می‌کنم که نشسته کنار پنجره، سرش توی گوشی‌اش است. با خودم فکر می‌کنم چطور می‌توانم به آن رابطه برسم؟‌ چطور می‌توانم بعد از سی و پنج سال با مادرم رابطه‌ای درست کنم که حداقل از نوجوانی به بعد نبوده. چطور می‌توانم این دیواری را که دورم کشیده‌ام برای آن‌ها خراب کنم؟ نمی‌دانم. راهم برای فرار از جواب فکر کردن به آینده‌ای است که در آن پشیمانم و حسرت این لحظه‌ها را می‌خورم. عذاب دادن خودم را از همین حالا شروع می‌کنم به جای آن آینده. 
از خودم بدم می‌آید که این‌جور منفعل و ضعیف می‌شوم. توی ذهنم ــ احتمالاً مثل همه ــ دوست دارم قوی و مصمم باشم. دوست دارم کسی باشم که تصمیم می‌گیرد و آن تصمیم را محکم و کامل در زندگی‌اش اجرا می‌کند. اما نیستم. در واقعیت نیستم. در واقعیت موجود نحیفی هستم که می‌خزد در ذهنش و ترسیده آنجا در خودش فرو می‌رود. بدم می‌آید از این موجود که منم. هر بار در این لحظه‌ها تصمیم آنی می‌گیرم که «از این لحظه» دیگر قوی می‌شوم. دیگر می‌شوم همان که دلم می‌خواهد باشم. اما نمی‌شوم. هر بار برمی‌گردم به همین منِ نفرت‌انگیز. خوب بلدم به دیگران بگویم هر تغییری باید قدم به قدم باشد ولی به خودم که می‌رسد انتظارم چیز دیگری است. من دیگران نیستم. 
اگر جهان سیر عادی‌اش را طی کند پدر و مادرم زودتر از من می‌میرند. این گریه‌ام را در می‌آورد. یا حداقل بغضم را. بعد صدایی توی سرم می‌گوید جهان همین است. صدایی توی سرم می‌گوید غمت منطقی نیست. همین است. تو همینی. همین‌قدر بی‌احساس و بی‌قدرت. از این صدای توی سرم بدم می‌آید؟ نمی‌دانم.
این نوشته را نمی‌دانم باید چطور تمامش کنم. اعترافی است که از نوشتنش بیزارم. اعترافی است که فقط با بی‌احساسی می‌شد نوشتش. اینجا تمامش می‌کنم که دوباره برگردم و ویرایشش کنم. می‌خواهم بروم پیششان بنشینم. 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۳, جمعه

تابولا راسا

لوح سفید. نیاز به پایان جهان دارم برای شروع دوباره. شنبه کافی نیست. دیروز الف از بین راه‌هایی که برای بهتر شدن حال من پیشنهاد می‌داد یکی‌اش را هم گفت: «ریست کردن زندگی». من دیروز می‌خواستم شنیده شوم و الف راه‌هایی که به ذهنش می‌رسید را گفت. همان‌کاری که من سال‌ها پیش با خود او کرده بودم. خاله صدیقه می‌گفت «منع نکن سرت میاد.» و من این روزها همان حالی را دارم که همین چند هفته‌ی پیش منعش می‌کردم، نخواستن برای بودن. به آینده که فکر می‌کنم هیچ چیزی نمی‌بینم و خالی‌ست. به یک سال بعد که فکر می‌کنم و این‌که از این خانه بروم خانه‌ای دیگر هیچ خانه‌ای به ذهنم نمی‌رسد که حالم را خوب کند. دلم نمی‌خواهد باشم و این جمله‌ای است که همین یک ماه پیش سرش زمین و زمان را به هم می‌دوختم تا گوینده را پشیمان کنم از گفتنش. خسته‌ام. این را دیروز به الف گفتم و گفت «حق داری.» من همین را می‌خواستم بشنوم. می‌خواهم یک نفر بنشیند روبه‌رویم و ساعت‌ها به من بگوید حق داری که خسته باشی. مثل تیشه‌ای که مدام و بی‌وقفه بخورد به یک سطح سنگی تا آخرش خراشش بدهد و آخرش حفره‌ای باز کند داخلش و این دیواره‌ی ضخیم دورم که حاضر نیست بپذیرد «حق دارد خسته باشد» بشکند.
پوسته‌ی محکمی بسته‌ام دورم و در عین حال شکننده‌ام. درونم مدام در مرز فروریختن است. مرز فروریختن خیلی جای بدی است. از خود فروریختن هم شاید بدتر باشد. آن به مو رسیدن و نبریدن اضطراب همیشگی بریده شدن را در خودش دارد. فکر کن ایستاده‌ای لبه‌ی یک کوه یخ. نگاهت را به بالا می‌آوری و روبرویت هیچ است. دریای سرد. با پایین می‌آوری و سرت گیج می‌رود که هر لحظه ممکن است بیفتی. پشت سرت هم کوه دارد ترک می‌خورد. صدای خرچ‌خرچ باز شدن یخ‌ها از هم را می‌شنوی ولی نه کوه جدا می‌شود نه تو می‌افتی نه دریا تمام می‌شود. نگاه است که مدام می‌چرخد و گوش است که مدام تیز می‌شود و دل است که مدام می‌ریزد.
 قرص‌ها دارند کار نمی‌کنند یا کار دیگری می‌کنند. می‌دانم همین چند ماه پیش شوری در خودم داشتم که معنای زندگی بود. می‌دانم دوباره می‌توانم امید داشته باشم به کار و دوست داشتن و دوستی و خیلی چیزهای دیگر. اما الان ندارم وقتی ندارمش این «دانستن» به هیچ دردی نمی‌خورد. این دانستن شبیه سراب است. سراب دیدن روی کوه یخ چیز عجیبی است.
سردردم شدیدتر از این است که بیشتر بنویسم.  

۱۴۰۰ فروردین ۳۰, دوشنبه

نوشتن یک تکه‌اش هم به نظرم زیادی است

من مانده‌ام و تنهایی و درد دیگرانی که از درد خودم به من نزدیک‌تر است.
این را از پست قبل برداشتم و گذاشتم اینجا که بگویم هنوز همانم. نشسته‌ام توی دفتر و سرم شاید بیشتر از همه‌ی این چند وقته پُر از مِه است. مه تمام توی سرم را گرفته. صبح با مامان دکتر بودیم. کُندی‌اش دوباره برگشته. یک ماهی می‌شود. شاید هم بیشتر. دکتر داشت هیچ‌کاری نمی‌کرد. داشت یک راه گران‌قیمت می‌گذاشت و روانه‌مان می‌کرد و آخر سر انگار برای یک مورد جزئی، یکی از داروهایش را زیاد کرد. همان دارویی که امید داشتم حالش را بهتر کند. هنوز هم دارم. اما بعدش چه؟ شش ماه بعد نکند دوباره بدنش عادت کند به دارو.
این‌ها را می‌نویسم که چی؟ نگرانی‌های توی سرم را روی صفحه می‌آورم که چه بشود؟ از آنجا که پاک نمی‌شوند، فقط تکثیر می‌شوند به اینجا هم. نه توی ذهنم و نه توی این جمله‌ها نگرانی جا نگرفته. این‌ها پوسته است. نگرانی یک جایی ته دلم است. یک جایی که دارد می‌جوشد و مِه می‌فرستد بالا توی سرم...
[خط‌ها منظم نمی‌شوند. دکمه‌شان از کار افتاده. آخرشان یکی درمیان می‌ماند روی هوا. این‌ها را می‌نویسم برسم ته خط ببینم چه کار می‌شود کرد برایش. ببینم در یک پارگراف جدید، در نوشتن از هیچ می‌توانم به نظم برسم یا نه. می‌بینم نه. بعد می‌روم از صفحه بیرون. برمی‌گردم. همه چیز را به هم می‌ریزم و از نو می‌چینم که درست شود. برمی‌گردم به ادامه‌ی نوشته.]
... یک جایی که دارد می‌جوشد و مِه می‌فرستد بالا توی سرم. فکر کنم نگرانی یک هسته‌ی فشرده دارد. واقعاً هسته. چیزی شبیه هسته‌ی هلو. سخت و زمخت و فشرده. چیزی شبیه غده. فکر کنم ترجیح می‌دهم همین باشد. چون غده را می‌شود برداشت. هسته را می‌شود دید. می‌شود انگشت گذاشت رویش. می‌شود نقطه‌اش را پیدا کرد. مِه اما دشمن بدتری است. هیچ جایی نیست، همه جا هست. از میانش می‌گذری و باز آن‌قدر غلیظ است که نفست را بند بیاورد. مه دشمن بدتری است و من توی سرم پر از مه است. آن‌قدر مه که نمی‌توانم بگردم دنبال هسته. نمی‌توانم چشمم را هیچ‌جایی نگه دارم. نمی‌توانم کار کنم. نمی‌توانم فکر کنم. نمی‌توانم حتی به این سؤال جواب بدهم که اگر هر کدام از این‌ها را می‌توانستم به چه دردی می‌خورد؟
اینجا دارد زیادی دردناک می‌شود. من توی خودم احساس درد نمی‌کنم. شاید بی‌حسم و شاید همه‌ی این دردها دارد تلنبار می‌شود جایی که روزی بترکد. از تصور این‌که روزی من هم می‌توانم بترکم تعجب می‌کنم. حس می‌کنم این هسته تا ابد جا دارد برای متراکم‌تر شدن. و بعد نه با یک انفجار، که با یک ترک ریز کار من را تمام می‌کند. ولی من دوست داشتم آخرش هیاهوی بیشتری داشته باشد. پایان قهرمانانه‌تری از «از پا درآمدن». 

۱۴۰۰ فروردین ۲۲, یکشنبه

بسامدهای غم

 فردا می‌شود سی روز. ولی واقعیتش این است که سقوط از قبل از این‌ها شروع شده بود. خسته‌ام. خسته‌تر از آن که بخواهم بنویسم حتی. می‌گذارم انگشت‌هایم خودشان هر چیزی که می‌خواهند روی صفحه بیاورند. خودشان سرخود بنویسند و من فکر نکنم. من رها کنم. نیاز دارم بروم جایی دور. جایی شبیه روستا. جایی که از بین پرچین‌هایش بتوانم حیوان ببینم و در جاده‌های خالی‌اش بتوانم قدم بزنم. شاید باید بروم. شاید باید کلاً بروم. شاید اینجا را باید ترک کنم. من همیشه می‌خواستم بمانم. یا حداقل می‌خواستم آن آدمی باشم که می‌خواهد بماند. حالا اما شک دارم به این خواستن. به ماندن. چشم‌هایم سنگین می‌شود. کلمه‌ها سریع می‌آیند ولی برایم بی‌معنی‌اند. زیر این کلمه‌ها آدمی که دیگر نیست دارد می‌خواند «به قلب من دست نزن، بیماری سرد داره.» و من گذاشته‌امش روی تکرار. قفل شده‌ام رویش و می‌گذارم پرتم کند به آن موقع‌هایی که ا. را شیفته‌وار می‌خواستم و بعد پرت می‌شوم به و. که دوست صمیمی خواننده بود و حالا لندن است و پرت می‌شوم به ز که گیر کرده است توی گوزن. 

گوزن وصل می‌شود برای من به همان ا. حیوان مورد علاقه‌اش بود. بعید می‌دانم آلبوم را گوش داده باشد یا دوست داشته باشد اما چه می‌دانم (به قول خودش)، شاید هم داده و دارد. دور شده‌ایم. دور شده‌ام از همه چیز و همه کس. همه‌گیری هم بدترش کرده است. آن چسب‌زخم‌ها و آن تکه‌برف‌هایی که سرم را می‌کردم زیرشان دیگر در همه‌گیری در دسترس نیستند. من مانده‌ام و تنهایی و درد دیگرانی که از درد خودم به من نزدیک‌تر است. 

بیخود شروع کردم به نوشتن. در این حال، در این چشم‌های سنگین ساعت ۲ ظهر، چیزی از نوشتن بیرون نمی‌آید. 

۱۳۹۹ اسفند ۳۰, شنبه

۱۳ دارد تمام می‌شود

 دوباره نشسته‌م روی مبل سبز، در آخرین ساعت‌های تاریخی که تمام زندگی‌ام را تا اینجا گرفته بود. چند ساعت دیگر ۱۳۰۰ تمام می‌شود و منِ «مناسبتی» نمی‌توانم ننوشته رهایش کنم. صبح زیر دوش یک بار مرورش کردم. به فاصله‌ی یک شستشوی غسل‌وارِ تن، به همان طول، تصویر دیدم از آنچه در این ۳۵ سال بودنم در این سیزدهِ همیشگی تجربه کرده بودم. حالا اما نوشتنم به قصد مرور نیست، به قصد نگاه است. 

[فرق نگاه و مرور را انگار قبلاً جایی نوشته باشم. جمله‌اش برایم آشناست ولی یا حافظه‌ام ضعیف است یا دارد از بیخ اشتباه می‌کند. در هر صورت نگاه برایم با مرور فرق می‌کند. نگاه مکث بیشتری در خودش دارد. عمیق‌تر است ــ دلش می‌خواهد عمیق‌تر باشد، این‌که چقدر می‌تواند را نمی‌دانم ــ و جست‌وخیزش هم کمتر. نگاه ثابت است و ثابت می‌ماند.]

حالا نشسته‌ام روی مبل سبزی که سال‌های زیادی از این سیزده را حضور داشته. البته اولش رویه‌ی سبز دیگری داشت. زیباتر از این. با بافتی که به لمس بهتر جواب می‌داد. اما تنش همیشه همین بوده که من حالا تکیه داده‌ام به آن. تنم هم احتمالاً همیشه موقع نوشتن اینجا همین حالت را داشته. یا حداقل بیشتر وقت‌ها. این حالت سریده پایین که گودی کمتر خالی است و گردنت غازطور به جلو. حالتی بد برای کمر، بد برای گردن و بد برای من که اصرار دارم به تکرارش در همه‌ی سال‌ها. این را که می‌نویسم خودم را در مبل بالا می‌کشم و به حالتی می‌رسم کمی بهتر برای کمر، خیلی بدتر برای نوشتن. می‌دانم چند دقیقه‌ی دیگر دوباره خواهم لغزید پایین، همیشه ترجیحم به نوشتن راحت در «الان» است تا تن سالم در «آینده». نوشتن از معدود جاهایی است که الان دارد. که حال است.  

نشسته‌ام روی این مبل و کنارم تلویزیون روشن است. خودم را که جابجا می‌کنم هدفونم درمی‌آید و صدای بی‌بی‌سی فارسی، صدای ترانه‌هایی از تلویزیون گوشم را پر می‌کند. یک لحظه دلم پر می‌شود از «طنین». از آن تصویرهایی نیست که در حمام سراغم بیاید: خانه‌ی خاله صدیقه، که حالا دیگر نیست، نشسته بودیم روی زمین و شو می‌دیدیم. من چه چیزی می‌فهمیدم از شو و موسیقی و این‌ها؟ من چه چیزی می‌فهمیدم از هیچ چیزی؟ نمی‌دانم. احتمالاً چیز زیادی نمی‌فهمیدم. شاید هم می‌فهمیدم و حالا یادم نیست. انگار همیشه حس می‌کنم تمام تاریخ قبل از این لحظه‌ام پر بوده از نافهمی، همین لحظه‌ی اکنونم هم در نافهمی است، اما یک امیدی دارم به فهمیدن و برای همین است اصلاً که گاهی می‌نشینم به نگاه کردن. نگاه کردن برایم راهی است برای فهمیدن. یا خیال می‌کنم می‌تواند باشد. راهی برای دست پیدا کردن به چیزی که همیشه در گذر است. 

غُر زدم به الف از واقعی نبودنِ لحظه برایم. گفت تو همینی. گفتم لحظه برایم شبیه خاطره‌ای است در گذشته که به دستم نمی‌رسد. نگاه کردن همیشه امید من بوده ــ قبل از انجامش ــ به در لحظه ماندن و واقعی کردن لحظه. نگاه کردن در ذهنم راهی بوده برای فهمیدن. و راستش را بخواهید تقریباً هیچ‌وقت نتوانسته‌ام بنشینم و نگاه کنم. نتوانسته‌ام از شلیک مسلسل‌وار تصاویر، از جست‌وخیز ذهن در خاطره و خیال رها شوم و یکجا نگهش دارم به نگاه کردن. نتوانسته‌ام بنشانمش روی یک مبل سبز و بگویم یک لحظه همین‌جا بمان، همین‌جا بنشین و نگاه کن به آنچه بوده یا حتی آنچه هست. شاید چون خیلی وقت‌ها نگاه کردن به آنچه هست، به «واقعیت» اولین چیزی که با خودش می‌آورد یک دلهره‌ی عظیم است. همین حالا هم که بهش فکر کردم دلشوره افتاد به ته وجودم. یاد چند شب پیش افتادم، یاد آن موقعیت عجیبی که واقعیت داشت. واقعیتی که وقتی به واقعی بودنش فکر می‌کنم دلم می‌لرزد (چون آموزش دیده که بلرزد) ولی در واقعیت فقط بود و گذشت و بد هم نگذشت. 

این چند وقت چند بار مثال کمیکی را زدم که توی توییتر دیدم. دو نفر بودند، یکی‌شان افسرده و آن یکی دماغ سربالایی که می‌گفت «همه‌ی این‌ها توی سرت می‌گذرد». جواب درخشان مرد افسرده این بود: «بله، من هم همانجا زندگی می‌کنم.» من اما نمی‌دانم توی سرم زندگی می‌کنم یا نه. اصلاً توی سر زندگی کردن یعنی چه؟ دو راه به ذهنم می‌رسد: یکی این‌که واقعیت را ــ یعنی هر چه بیرون اتفاق می‌افتد را ــ راه ندهی و جهان خودت را بسازی کامل جدا از بیرون و دیگری این‌که اتفاق‌های بیرون را راه بدهی داخل سرت و بگذاری با آنچیزی که توی سرت هست یکی شود و حل شوند در هم. 

اولی نیستم. توی سرم چیزی نیست. خالی‌تر از اینم که جهانی برای خودم داشته باشم. یا اگر هم دارم قفلش کرده‌ام در هزار پستو و دسترسی به آن ندارم. 

دومی چه؟ در دومی انگار وقتی می‌روم توی سرم زندگی کنم، انگار وقتی واقعیت را می‌برم توی سرم و می‌گویم ببین این‌ها واقعی است و جهان دورت، همه‌ی چیزهای دیگری که توی سرم هستند ــ چیزهایی که خیلی‌هایشان خودشان واقعی نیستند و ساختگی‌اند، به دست من یا دیگران ــ حمله می‌کنند به آن اتفاقی که در بیرون افتاده و به معنای کلمه از هم می‌درندشان. پاره‌شان می‌کنند. نمی‌گذارند دیگر هیچ‌کدام‌شان یک واقعه‌ی منفرد باشد، هر اتفاقی می‌شود جزئی از هزاران چیز ترسناک دیگر. می‌شود جزئی از ذهن من که هزارپاره‌اش ترس است و ناامنی. من اگر جهانی توی سرم داشته باشم جهان ترس است. پس چیزها را می‌گذارم بیرون بمانند و مخلوط نشوند با جهان درون سرم. خودم کجا زندگی می‌کنم؟ نمی‌دانم. 

[فکر می‌کنم همه‌اش دارد انتزاعی می‌شود. از آن پست‌های طولانی که شاید بعدها برای خودم معنا بدهد و شاید بعدها جرئت بیشتری داشته باشم برای آوردن مثال‌های عینی وسطش. اما حالا همین است دیگر.]

همیشه همین می‌شود. آخرش همیشه نگاه هم که می‌خواهم بکنم می‌رسد به نگاهی به درون. به ترس‌زده بودن خودم. من نمی‌توانم تصاویر و خاطرات را ثابت نگه دارم پس آن چیزی که ثابت بوده را نگاه می‌کنم: ترسم و ناامنی‌ام از بودنم در این جهان؛ از آن ترس از دست دادن که باعث می‌شد تند تند از سرپایینی بدوم ته کوچه که نکند بازی قبل از رسیدن من تمام شود، تا آن ترس چنگ زدن به کلاه وقتی حس می‌کردم کسی در مدرسه می‌خواهد بزند زیرش و فرار کند؛ تا آن ترس «نگاه شدن» وقتی چتری باز کرده بودم و کتیرا زده بودم و حس می‌کردم قیافه‌ام احمقانه است؛ تا آن ترس «نپذیرفته شدن» وقتی بچه‌های کوچه می‌خواستند از من که بسکتبال بازی نمی‌کردم پول میله و حلقه‌ی بسکت بگیرند و من قول داده بودم و مامان زیر بار نمی‌رفت؛ تا ترس از زشتیِ فرورفتگی سینه‌ام در اولین لخت شدن‌ها؛ تا ترس خوب نبودن در سکس که باعث می‌شد خوب نباشم؛ تا ترس کافی نبودن که باعث می‌شد ــ و می‌شود ــ کافی نباشم؛ تا ترس از دست دادن گزینه‌ها با هر انتخاب که باعث می‌شد هیچ انتخابی نکنم؛ تا ترس خوب نبودن در هر کاری که باعث می‌شود هیچ کاری نکنم. نگاه که می‌کنم نتیجه‌اش می‌شود این‌که من چقدر می‌ترسم و چقدر نحیفم. چقدر همه‌چیز را یک چیز شکل می‌دهد: ترس. 

[و چقدر همه‌ی این‌ها لوس است. نگاه که می‌کنم آدم ضعیفی می‌بینم پر از ترک‌خوردگی‌هایی آماده‌ی شکستن. پس این همه مانع و دفاع که برای نشکستن دارم به چه کارم می‌آیند؟ اگر این ترک‌خوردگی‌ها نبود که دفاع نمی‌خواستم. اگر دفاع دارم که دیگر انفعالم برای چیست؟]

[مثل خیلی وقت‌های دیگر کلافه شده‌ام. نگاهم می‌خواهد بپرد برود یک جای دیگر. ذهنم حوصله‌اش سر رفته. نیاز به برگشتن و بازنویسی در وقت دیگری دارم. اما می‌خواهم این‌ها را همین امشب، در آخرین ساعت‌های سیزده بنویسم و پست کنم. برایم سوال شد که من آدم بازنویسی بودم یا شدم؟]

سال‌ها پیش، فکر کنم بیست ساله بودم حدوداً، با فرید راه می‌رفتیم و داشت از ویژگی‌های شخصیتی من می‌گفت. خلاصه‌اش کرد: خرده‌شیشه ندارم اما تک‌بعدی‌ام. خیلی دقیق دیده بود. پانزده سالی گذشته و من بخش دومش را هنوز حس می‌کنم. یک سالِ گذشته کمی چیزها را عوض کرد. ز ــ که راست می‌گفت یکی، خیلی واقعیِ خودش است ــ یک چیزهایی را در من شکست و عوض کرد و بعدهای جدیدی را بیرون آورد که پنهانشان کرده بودم. چیزهایی که از «تصویر نشکستنی ایدئال» من دور بودند. حالا دارم فکر می‌کنم چطور می‌شود هر دو جهان را داشت. چطور می‌شود کم نیاورد و پایین نیامد و قوی بود و سالم بود و همه‌ی آن بعدهای دیگر را هم داشت؟ برنامه‌ام برای چهارده شاید این باشد. فعلا قرارم این است که سالم باشم در جان و روان و قوی. خیلی قوی.

[بیست و چهار ساله که شدم با خودم گفتم روز اول تمام شد. حالا احساس می‌کنم نیمه‌ی اولش تمام شده. گرچه شاید خیلی زودتر از این‌ها بمیرم اما برنامه‌ام نیست. برنامه‌ام هرگز مردن نیست و این شاید بزرگترین گندی باشد که دارم می‌زنم. ناآمادگی برای مرگ. این ترس آخر را بگذارم برای نوشته‌ای دیگر.]

نوشته را نمی‌دانم چطور تمام کنم. احتمالاً یک دور از اولش بخوانم. چیزهایی عوض خواهد شد. چیزهایی دیگر این‌جور که در این لحظه هست نخواهد ماند و تا ابد از بین خواهد رفت. می‌ترسم از این عوض شدن هم. همین ترس است که نمی‌گذارد تکان بخورم. برمی‌گردم نوشته را نگاه کنم. شاید اشتباه گفتم آن اول. نگاه را هم که دوبار بیاندازی همه چیز عوض می‌شود. هیچ چیزی ثابت نمی‌ماند. هیچ‌وقت.

من هم شاید از فردا دیگر نترسم.