از صبح نشستهام دارم ترجمه میکنم، آهنگ گوش میدهم و بعد یک لحظه میروم توی اینستاگرام و میبینمش. کامنتهایش پای عکس «ی» را میبینم. توقع که هیچ، خبر هم داشتم. اصلا خودم یکبار گفته بودم. ولی نمیدانم چرا باز به هم میریزدم. ناراحتیام احتمالا از خودم است. از اینکه پیش خودم فکر میکردم اگر این مدت کمتر ازش خبری بوده به خاطر این است که میخواهد «دست من را باز بگذارد» و نه این که دست خودش مشغول است. این خودشیفتگی لعنتی به اینجاها که میرسد کار دست آدم میدهد. نهایت تلاشم را کردم که نگذارم حالم بدتر شود. آخرش رسیدم اینجا. که این را بنویسم و بگذرم.
قرار گذاشتیم این دفعه که میرود، هر کداممان برویم پی کارمان و کمی جهان را بچشیم تا دوباره نوبت برگشتنش شود. حالا آن ترمز لعنتی که من توی این یک ماه و اندی برای خودم کشیده بودم حالم را بد کرده. نمیخواهم بیافتم توی فاز لج کردن و اثبات کردن این که اگر بخواهم من هم میتوانم. همهی آن کارهایی که بعدا بخاطرشان میزنیم توی سر خودمان از همین جا شروع میشوند. ولی نمیدانم چقدر میتوانم جلویش مقاومت کنم. تکلیفم با خودم مشخص نیست و این بدترین چیز دنیا است. تکلیفم با خودم مشخصتر بود میتوانستم راحتتر بِکَنم. راحتتر شروع کنم. با خیال تخت ترمز بگیرم و گاز بدهم. ولی وقتی تکلیفت با خودت مشخص نباشد، همه چیز سخت میشود. حتی نمیدانم اینجا هم قرار است چه بشود. دو ماهی طول کشید تا بتوانم خودم را مجبور کنم یک اسم برایش بگذارم. یک هفته طول کشید که مجبور شوم این را بنویسم. حالا که دارم فکرش را میکنم میبینم مدتها است که یا مجبورم کاری بکنم یا خودم را مجبور میکنم که کاری بکنم. دیشب
بعد از مدتها موقع خواندن چیزی خوابم برد. سنگین شدن چشمهایم و صدای توی
سرم که داشت خودش را گول میزد که این صفحات آخر را فهمیده است. دیشب بعد از
مدتها خواب به سراغم آمد و نه من به سراغ خواب. یک جایی آن وسطها را پیدا کنم خوب میشود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر