۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه

مراقبت شخصی

چند وقتی است دارم سعی می‌کنم بیشتر مراقب خودم باشم.  حالا بعد از یک سال و نیم جدا شدن از خانواده، ذهنم کم‌کم دارد از آن گارد شدیدی که نسبت به «مراقبت شدن» داشت فاصله می‌گیرد. موهایم که دوباره شروع کردند به ریختن مرحله به مرحله بیشتر حواسم به خودم جمع شد. خودم با دست خودم دارو گرفتم. جواب که نداد با پای خودم رفتم دکتر. حتی زنگ زدم برای روانپزشک و برای یک ماه بعد وقت گرفتم. قبل‌ترش رفتم برای خودم لباس خریدم. چند روز پیش هویج خریدم و خوردم. کمی هم تاثیر رسیدن به یک ثبات مالی بود، ولی همان سر کار رفتن هم نتیجه دست برداشتن از لج با خودم بود. حالا همه این چیزهای بی‌ربط کوچک، این هویج شستن و پوست کندن و گاز زدن برای من عجیب است. انگار واقعا دارم به خودم می‌رسم. 
از آن طرف هنوز بزرگترین جنگم با کار است. آن هم دو بخش دارد. اولی تلاشی (که نمی‌کنم) برای یاد گرفتن مدیریت کارها و این که نگذارم کارهایم من را بخورند. مثلا بعضی روزها بنشینم اتاقم را مرتب کنم و برگ‌های خشک شمعدانی بیرون پنجره را بکنم و از این کارها. دومی این که بتوانم کارهایی بکنم که باید، کارهایی که در مسیر باشند. این دومی خیلی سخت است. دارم از کاری که از انجامش اذیت نمی‌شوم پول درمی‌آورم. پول خوبی هم در می‌آورم. ولی کافی نیست. نه پول، نه انجام کاری که اذیتم نمی‌کند. می‌خواهم کارهایی که می‌کنم در مسیر باشند. در مسیر چه را هنوز نمی‌توانم از ذهنم بکشم بیرون و بیاورم روی کاغذ. شاید اصلا مشکل همین جا است. که آنجایی که می‌خواهم بهش برسم هنوز برای خودم تثبیت نشده. نمی‌توانم نقشه‌اش را بکشم. 
مدت‌ها است می‌گویم دنبال یک وقت خالی می‌گردم تا بنشینم و فکر کنم و آنجا را مشخص کنم. ولی وقت خالی زیاد آمده و من نه نشسته‌ام و نه فکر کرده‌ام. از آن بهانه‌هایی است که فقط و فقط برای گول زدن خودم به کار می‌برمشان. این که چرا کارهایی که مدت‌ها است می‌خواهم بکنم را نمی‌کنم هم احتمالا برمی‌گردد به همان بلد نبودن مراقبت از خود. که، در عین خودشیفنگی، بلد نیستم خودم را دوست داشته باشم. هرکاری می‌کنم بیشتر از هر چیزی برای رضایت «بقیه» است. برای اثبات خوب بودنم به بقیه تا به خودم هم ثابت شود که بد نیستم. یادم باشد بپرسم ببینم این هم قرص دارد یا نه.
یک چیزی که می‌دانم این است که باید نوشتن را مثل کار جدی بگیرم وگرنه تا ابد همینجایی که هستم می‌مانم و ترس خوب نبودن چنان فلجم می‌کند که هیچ وقت هیچ چیزی ننویسم. خودم به هرکسی که می‌رسد می‌گویم تمرین می‌خواهد و عادت. بد نیست بعضی وقت‌ها خودم هم به حرف خودم گوش بدهم. می‌توانم اصلا بگذارمش توی دسته مراقبت و دوست داشتن خودم: پسره به حرفهای خودش گوش می‌ده. 
پ.ن: بیشتر می‌نویسم. هر چقدر هم بد. (حداقل سعی می‌کنم...)

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر