۱۳۹۳ آبان ۳, شنبه

گریه‌های مشترک

رفته بودم مامان و بابا را ببینم. از وضع سرم پرسید. گفتم بگیر و نگیر دارد. می‌ریزد، ول می‌‌کند. دوباره شروع می‌شود. از همان یکی دو ماه پیش به شوخی و جدی می‌گفتم اگر خیلی زیاد شد خیال خودم را راحت می‌کنم کچل می‌کنم برود پی کارش. از همان موقع از آن «نه»های ضعیفی می‌گفت که نشان می‌داد ته دلش ریش می‌شود از فکرش. دلش نمی‌خواهد. دیروز که دوباره گفتم، به حرف آمد و با مکث و سکوت گفت «آخه کچل کنی هم باز جاهای خالی‌اش می‌مونه» گفتم «نه. تیغ می‌زنم.» گفت «فرقی نمی‌کنه.» 
جدی نگرفتمش. حالا خاطره آن موقعی آمد جلوی چشمم که شش هفت سالم بود و به اصرار من کوتاه کرده بود موهایم را، نزدیک به کچل و همه لکه‌های خالی چنان شوکی به من داده بود که نفسم بالا نمی‌آمد. که گریه‌ام قطع نمی‌شد و او هم زیر پایم گریه می‌کرد و پاهایم را می‌بوسید که آرام بگیرم. 
هیچ وقت فکر نمی‌کردم برای او هم آن روز فراموش‌نشدنی بوده باشد و حالا از خودم متعجبم که چقدر نمی‌فهمم مادر بودن را. آرزویی که همیشه مسخره‌اش می‌کردیم که به من پسرش می‌گفت «مادر میشی می‌فهمی.» و من مادر نشدم و نفهمیدم که گریه‌هایمان همیشه مشترک است. یا درست‌تر بگویم، وقتی نفسم بند می‌آمد، چیزی از توی او کنده می‌شد که جای خالی‌اش، هراس تکرارش، هنوز هم درونش مانده. او با ترس من زندگی کرده، با چیزی که شاید اگر همان اول‌ها سختش نمی‌گرفتیم انقدر گره ذهنی نمی‌شد که حالا هم برایم مهم باشد موهایم می‌ریزد یا نه و قیافه‌ام چطور است و لکه‌های خالی کجا. 
الان توی دلم خالی است. ترسیده‌ام از مهیب بودن این کشف. از شخصی نبودن شخصی‌ترین دردهایم، از تاثیرگذاشتن گریه‌های بیست سال پیشم روی یک آدم دیگر، برای یک عمر. همیشه از مسئولیت فرار می‌کردم و حالا می‌فهمم نمی‌شود. نمی‌شود روی کسی تاثیر نگذاشت. حتی اگر مادرت هم باشد، یک روزی، خیلی پیشتر از آن‌که بفهمی مسئولیت چیست و باید حواست به تاثیرهایی که می‌گذاری باشد، تاثیرت را گذاشته‌ای. آن هم برای یک عمر. الان از ترس تاثیرگذاری می‌توانم بروم و توی یک غار قایم شوم ولی می‌دانم آن هم فایده ندارد. آن وقت هم پسرش را توی همه پسرهای گذران خیابان می‌بیند. بی‌چاره مانده‌ام. نمی‌شود. کلمه ندارم دیگر.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر