«الف» دارد مشهور میشود و هنوز توی سرش دیوانهوار میچرخد که «شور» ندارد، که روزهایش میگذرند بدون زندگی.
«آ» لاغر شده. زمان میگذرد و او باید کمکم کنار بیاید و دوباره برگردد سر وزنش. سر زنده بودن. سر همان دیوانگیهای همیشگیاش. کاش بتواند. حالا دلیل دارد از دیوانگیهایش بترسد. کاش نترسد. کاش بداند که تقصیر او نبوده.
«سین» دارد پایاننامه مینویسد. دارد سعی میکند و این سعیاش قابل احترام است. نه بخاطر خود سعی، که بخاطر تلاشش برای اثبات این که «میتواند»، «خودش» میتواند.
«شین» همین بغل است و برای همین سخت است بگویم دارد چکار میکند. آدمها را از نزدیک نمیتوان انقدر راحت تعمیم داد به یک کار. به قول خودش دارد «رزومه» جمع میکند. اجرا میرود اینور و آنور. جاپایش را محکم میکند.
«نون» دارد کلاس میرود. امتحان گواهینامهاش را داد. حالا میرود تایچی. آلمانی میخواند. لابد درس هم میخواند برای کنکور. همین اتاق بغل است. نزدیکتر از همه و برای همین هم کمتر از همه میدانم.
آن یکی «نون» میرود سربازی. میترسم آنجا عوض شود. به رویش آوردم چندبار که «تو نشو مثل آنها، سختیاش را با عوضی بودن جبران نکن». حق دارد توی دلش بگوید من نمیفهمم.
«آ» 3000 کیلومتر آنورتر میگوید خوب است. «من» نمیدانم. زیادی نزدیکم. زیادی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر